تبليغاتX
ترانه های غربت

Fools are happy to steal a star; unaware that have already lost the war. Rain of truth will soon or late make the foggy weather clear; and the starry sky - more sparkling than ever - will re-appear

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:56 |

My unknown friends fell on the dark soil - like burned stars - so cold and calm, that I thought night on the earth will be star-less forever.Then I, the owl of silence of my painful dark nest, take the lamp, ran into the street and cried: Hey! look at the cobblestones from your window and see the blood. This is the morning that heart of sun is beating in drops of its blood

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:55 |

- Mr. President! what is your favorite book

 - "Mein Kampf", such an influential masterpiece

 - Do you know what happened to its author

 - He was directly sent to Heaven

I am sure you will get a nicer spot in Heaven

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:54 |

Je n’ai jamais eu peur de la mort, Malgré ses mains, plus écrasantes que la bassesse Mais mon appréhension - quand même - Est de mourir dans un pays Où le salaire des fossoyeurs Compte plus que la liberté de l’homme

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:52 |

Shamlou: Ah, if liberty sang a song little as the larynx of a bird nowhere would there remain a tumbling wall


+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:51 |

مسئول خون مردم کسانی هستند که آن ها را به خیابان ها می کشانند.

با این حساب شاه هیچ گناهی نداره و خمینی مسئول خون شهیدان اول انقلابه.

دقیقا یادم نیست اما فکر کنم معاویه در صفین در مورد یاسر یه همچین چیزی گفته بود که مسئول قتلش علی یه که اوردتش جنگ!

عزیز دل برادر این متن نوشته ها رو بده یه دو نفر باسوادتر بخونند.

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:50 |

 Who stated: if people continued to take to the streets, the consequences would lie with them

A- Ali Khamenei

 B- Leader of Iran

 C- A dictator

 D- A Son-of-a-bitch

 E- All choices are correct


+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:48 |

 حضرت آیت الله العظمی خامنه ای دام برکاته.

سلام علیکم و صباحکم بالخیر. انتخابکم مبروک. نطق کوبنده حضرتعالی که مانند همیشه فصل الخطاب بود دهان و خواهر یاوه گویان و خودفروختگان را مورد عنایت قرار داد. امید است ملت همیشه در صحنه با توجه به رهنمودهای روشنگر شما بزودی خس و خاشاک را از شوارع مملکت اسلامی پاک کنند. سلام مخصوص این حقیر را به خانم والده و نسا مکرمه آن بیت عزیز برسانید.

و من الله التوفیق

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:46 |

 ستون دین با ضرطه ای باطل می شه اما این حضرات اجابت مزاج کردن رو انتخابات و حاضر نیستن باطل اش کنن. وا شریعتا!

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 14:45 |

آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي

دست خود زجان شستم از برای  آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

مي روم به پاي سر در قفاي آزادي

با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز

حمله ميكند دايم بر بناي آزادي

در محيط ظوفانزاي, ماهرانه در جنگست

ناخداي استبداد با خداي آزادي

شيخ از آن كند اصرار بر خرابي احرار

چون بقاي خود بيند در فناي آزادي

دامن محبت را گز کني زخون رنگين

مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي

فرخي زجان و دل مي کند در اين محفل

- فرخی یزدی

دل نثار استقلال جان فداي آزادي

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 1:32 |

/* /*]]>*/

دست کم نه سال پیش بود. رضا با بچه های دانشکده قرار فوتبال داشتند و بنا بود بعد از بازی بیاید خانه ما. نمی دانم به چه دلیلی رضا شورت ورزشی کیارا را پوشیده بودو یا چرا بعد از بازی آن را در نیاورده به خانه ما آمده بود. و مهم تر از آن یادم نیست چرا شورت در خانه ما جا ماند. چند ماه بعد یک بار رضا گفت که کیارا شورت اش را خواسته و نگفته معلوم است که کسی به این خواسته منطقی کیارا وقعی نگذاشت. این بود که شورت کیارا در خانه ما ماندنی شد. شورت مالی نبود. اما خب دیگر قسمت اش این بود. چند بار قصد کردم دورش بیاندازم اما انگار عمرش به دنیا بود و هر بار ماند. وقتی هم که ازدواج کردم و داشتم وسایل ام را جمع می کردم باز از میان آن همه وسیله با ارزش تر که جا ماند یا دور ریخته شد این شورت کیارا بود که راه اش را به خانه جدید باز کردم. حتمن حکمتی در کار بود. در این نه سال اگر کسی می آمد و بی شلوارک می ماند این شورت را تعارف می زدم و عجبا که با آن همه مشتری باز سر جایش می ماند. وقتی می گفتم شورت کیاراست که جا مانده با اکراره می پوشیدند. واقعا نمی دانم اگر مثلن به جای کیارا این شورت هومن بود چه اتفاقی برایش می افتاد. اما هر چه بود رابطه من و این شورت از هر نظر از رابطه من و کیارا (بسیار) نزدیک تر بود.

آمدن ام به آمریکا هول هولکی پیش آمد و باید در جمع کردن اسباب سفر سریع و گزینشی عمل می کردم – فقط آن چیزهایی که زندگی در فرنگ بدون آن ها لنگ می ماند. هیچ توضیح محکمه پسندی ندارم که چرا از میان آن همه وسیله با ارزش و دست کم البسه نو و به درد خور این شورت کیارادر جامه دان من جا گرفت و به آنکارا آمد. در ترکیه وقتی جمدان را باز کردم و دیدم اش بهت ام زد. نمی توانستم بفهمم این شورت حامل چه پیام مهمی است که درک اش نمی کنم و پیام رسان هم دست بردار ماجرا نیست. گوله اش کردم و در سطل انداختم. اما بلافاصله درش آوردم. تازه وارد پانسیونی شده بودم که معلوم نبود برای چند وقت اقامت گاه ام خواهد بود و روی خوشی نداشت که روز اول یک شورت در زباله هایم ببینند. آن ها که نمی دانستند این هر شورتی نیست و شورت کیاراست. بالفرض هم بدانند. چه دلیلی دارد من شورتی را از تهران با خود بیاورم تا در آنکارا معدوم اش کنم. این شد که شورت میرزا کیارا با ما ماند. روزی که ویزا حاضر شد چند روز بیشتر نمانده بود تا از ترکیه بیرون ام کنند. همه روز دنبال بلیط و تدارک سفر بودم اما یادم بود که این بار شورت در چمدان نماند – آن هم با آن همه اضافه بار. از آنکارا به استامبول به نیویورک به آتلانتا و در نهایت به چارلستون راه زیادی بود برای من با همه تدارک و انتظار چند ماهه ام. در راه هر چهار چمدان گم شد. دو سه ماه طول کشید تا آخرین چمدان پیدا شد و وقتی با خوشحالی چمدان باز یافته را گشودم تا یادگارهای ایران را ببینم با دیدن شورت کیارا خشک ام زد. شرط می بندم این اولین شورت ورزشی ایرانی ست که به کارولینای جنوبی رسیده. ندیم سابق خصوصی ترین اسرار کیارا هزاران کیلومتر راه را طی کرده بود و از چند کشور و اقیانوس اطلس گذشته بود تا خودش را به من برساند.

بیش از یک سال و نیم است که در آمریکا هستم. از آستر داخلی شورت چیزی نمانده و درو و برش لک افتاده. همیشه وقت تمیز کاری یا کباب کردن روی منقل آن را استفاده می کردم تا لباس هاس خودم خراب نشود. پریروز هم داشتم در بالکن جوجه کباب و برگر درست می کردم و با خیال راحت دست های چربم را با شورت بین المللی پاک می کردم. یک آن فکر کردم هر چیز را پایانی مقرر است و این شورت دیگر گاه اش گذشته. بعد از شام لباس هایم را عوض کردم. شورت را گوله کردم و ته سطل انداختم.

بیت:

یا رب این شورت کیارا که سپردی به من اش                  می سپارم به تو از چشم حسود چمن اش!

اما این جور نمی شد. درش آوردم. با احترام شورت را تا کردم و دوباره آرام ته سطل زباله گذاشتم. و بعد با عجله شروع کردم به خالی کردن ته بشقاب ها.

قبل از وداع آخرین عکس شورت را گرفتم. خوب نگاه  اش کنید و آن را به خاطر بسپارید. کسی چه می داند شاید چهار سال دیگر شورت را در کالیفرنیا یا بیروت یا تایلند دیدید. این شورتی ست که می تواند.

 

+ نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:40 |
مقاله را سابمیت می کنم "نیچر". قربت الی الله.  تا چه قبول ادیتور افتد و چه در نظر ریویور آید.

+ نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:9 |

Slice تو را خوردم و دل درد شدم                   واکسن زده بودم منتها زرد شدم

پیراشکی و آب هویج میهنی هیچ نکرد              اسهال ز تو گرفتم و مرد شدم

+ نوشته شده توسط پویا در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 20:21 |

این شعر رو فقط باید به عنوان یک نظم بی‌ نظیر و سهل و ممتنع خوند و لذت برد:

" بفرمود و در هم شکستند خورد    /   مبدل شد آن عیش صافی به درد

شکستند چنگ و گسستند رود      /   به در کرد گوینده از سر سرود

به میخانه در سنگ بردن زدند         /   کدو را نشاندند و گردن زدند

می لاله گون از بت سرنگون           /    روان همچنان کز بت کشته خون

خم ابستن خمر نه ماهه بود         /    در آن فتنه دختر بینداخت زود

شکم تا به نافش دریدند مشک      /    قدح را بر او چشم خونی پر اشک"


+ نوشته شده توسط پویا در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 17:30 |

دل زاهدان ربودند و قرار پارسایان

همه شاهدان به مقعد تو به مقعد و زبانی‌

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 15:46 |
به ظاهر از دین داری اش طفره می رود. اما خوب می دانم ته دلش چه مسلمان دو آتشه ای ست. اولین بار که دیدم اش این را فهمیدم. در همان دستشویی ته راهرو مجاور تالار عزلت. همان که روبروی در دفتر بسیج دانشجویی بود. کارش را تمام کرده بود و داشت دست های لاغر و کشیده اش را می شست. ... یک آن دیدم اش. اصلا اشتباه نمی کنم. خیلی واضح و روشن می دیدمش. صدایش هنوز توی گوشهام هست. خم شده و دست اش را کرده بود توی خلیج خوک ها و داشت وضوی ارتماسی می کرد. "او" هم بالای سرش ایستاده بود. کور شوم اگر دروغ بگویم. مگر می شود "او" را با کس دیگر اشتباه گرفت. قد بلند و کشیده، روی سفید، و چقدر نورانی. بعد دو تایی با هم قدم زدند. بالای گودی محراب که رسیدند،" او" با دستش اشاره کرد که جلو بایست و ناگهان بیست ردیف پشت سرشان درست شد، در هر کدام بیست مرد. فکر کردم تعارف می کند اما نه رفت و ایستاد جلوی صف. "او" هم آمد پهلویش یک شانه عقب تر. سرش به بالا بود. بعد سرش را آورد پایین. دست های آویخته اش را برد بالا تا کنار گوشهاش. "او" فریاد زد و هنوز صدایش توی گوشهام است: "ا... اکبر. عجب گوشی!". ... دست هاش را شسته بود و داشت بند کفش اش را محکم می کرد و بعد صدای محسن که "حمال کجایی؟! جمع کن سریع بریم شهدا، عباس منتظره".
+ نوشته شده توسط پویا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 17:37 |

این ماجرا بر می گردد به چند روز پیش از آغاز سال نو میلادی. من مبتلا به "سندرم روده تحریک پذیر" ام. در کل مشکل عمده ای نیست و با آن راه می آیم اما در شرایط استرس بر شدت علایم - که در مورد من گلاب به روی تان اسهالی ست - افزوده می شود. و این همان اتفاقی بود که در چند روز پیش از امتحان USMLE افتاد. از مهمات این آزمون تنظیم وقت است به طوری که زمان کافی برای استراحت بین بلا کهای آخر باقی بماند و الا خستگی چشم و کمردرد ناشی از 7-8 ساعت پشت مانیتور بودن آدم را نابود می کند. از سویی اسهال می توانست همه زمان بندی ها را به هم بزند و یا بدتر از آن قرار را از آدم در میانه بلک بگیرد و از سوی دیگر می خواستم به زور قهوه و نوشیدنی های محرک کمی خودم را سرحال نگه دارم. و خب قهوه در حالت عادی هم دم و دستگاه گوارش مرا به هم می ریزد. تنها راه حل موثری که به ذهنم می رسید استفاده از داروی ضداسهال بود به نیت پیش گیری. دو روز مانده به امتحان نصف قرص لوپرامید را قبل از شام خوردم و عجب معجزه کرد. به جان خودتان تا فردا عصرش حتا کمترین احساسی نداشتم. اما خب از شب دوباره ماجرا داشت آغاز می شد یعنی این که دچار احساساتی شدم. و این بار ترسیدم مبادا همه چیز با شدت مضاعف رجعت کند و روده مهارشده از در لج بازی در آید. این بود که شب قبل از امتحان یک قرص کامل دیگر انداختم بالا و فردا صبح اش رفتم سر جلسه. بین تمام بلاک ها سری به دارالخلافه زدم، جیش کوچیک که روان بود اما این جیش  بزرگ انگار نه انگار. مخلص کلام این که تا پس فردا ظهرش هیچ خبری نبود. بارها گوش جان نوایی می شنید و به سد امید بر جایگاه می رفتم بلکه فرودش آرم و گل گه ز شاخ بدمد که نشد و آن زمان بود که معنی این شعر ایرج را درک کردم - به معنی واقعی کلام:

"شب در بساط احرار، از التفات سردار                                 کنیاک بود بسیار،تریاک بود بی مر

هر کس به نشوه ای تاخت،با نشوه کار خود ساخت                من هم زدم به وافور از حد خود فزون تر

تریاک مفت دیدم، هی بستم و کشیدم                                غافل که صبح آن شب آید مرا چه بر سر

گشت از وفور وافور یبس مزاج موفور                                     چونان که صبح ماندم در مستراح مضطر

تریاکیان الدنگ سازند سنده را سنگ                                  چون قافیه شود تنگ وسعت فتد به مدبر

یک ربع مات بودم، زان پس به جد فزودم                               تا جای تو نمودم خالی من ای برادر

تا سیل خون نیامد، سنده برون نیامد                                  چیزی ز کون نیامد جز پشکل محجر

الحق که ریدن ما تریاکیان بدبخت                                       باشد جهاد با نفس یعنی جهاد اکبر".

+ نوشته شده توسط پویا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 17:20 |
این جمعه که نیامد، اما به دلم لفتاده جمعه بعد می آید.

+ نوشته شده توسط پویا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 16:58 |
به دلم افتاده این جمعه می آید.

+ نوشته شده توسط پویا در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:12 |

خرداد 1380 - پراید - داخلی

(میدان محسنی)

1- مسیرتون کجاست؟

2- میدون ولیعصر (یا هر مزخرف دیگه ای که الان یادم نیست).

1- این مسیر بسته ست. میدون رو دور بزنید. بفرمایید شب تون به خیر. 

2-شما هم همین طور.

3- شب تون به خیر. ..عمت.

2- خفه شو. بذار حداقل رد شیم.

.

.

(جایی در ولیعصر)

3- آقا جان نگر دار ببینم این چی میگه.

2- بشین. نکن این کارو.

.

.

(بلوار کشاورز)

3- عزیر من. به نظر من خاتمی کار بزرگی کزده که این گوساله ها هنوز درک شو ندارن.

4- یعنی می خوای بگی...

3- بعله. همین هم هست.

2- نه. ببین. به نظر من...

5- مگه میذارن...

3- آقا جان همین اش هم ....

2- نه. ببین. به نظر من...

3- آخه من نمیدونم چرا یکی نمیآد بگه آقای جنتی ..عمت.


به یاد احسان، پدرام، بهرنگ، رضا و آن روزها - که چه مومنانه به آن شاشیدیم.

+ نوشته شده توسط پویا در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 22:35 |
اسب زمان چهار نعل می تازد،

و من گرد-و-غبارش را به یسار مسقوط هم حوالت نخواهم کرد.

دنیا محل گذر است،

جوانمردانه به کناری خزیده ام،

باشد تا آسوده بگذرید.

+ نوشته شده توسط پویا در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 22:31 |

+ نوشته شده توسط پویا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 8:34 |

"ای چرخ فلک ! خرابی از کینه ی تست.                       بیدادگری پیشه ی دیرینه ی تست.

ای خاک ! اگر سینه ی تو بشکافند،                              بس گوهر قیمتی که در سینه ی تست."

------

به ندرت از ایران خبر خوشی می رسد و نادرتر آن که چند خبر ناگوار در پی آن نباشد. هویج سرگردان در آسمان راه اسافل ما را دیگر به این سادگی ها گم نمی کند. خبرت مسرت بخش ویزا گرفتن پدر و مادرم هم بالطبع از این قاعده مستثنا نبود.

-------

آخرین دو روز اقامت ام در ایران بود. تقریبا هیچ یک از مقدمات سفر به قدر لازم فراهم نشده بود. چمدان ام را نبسته بودم و حتی دقیقا نمی دانستم چه چیزهایی را با خود می برم، چه چیزهایی را نوشین خواهد آورد و چه چیزهایی فعلا باید در جهبه های مقوایی در زیرزمین جای بگیرند. همان روز صبح حساب مشترکی باز کرده بودیم. مدارک ای که با بدبختی جور شده بودند نامرتب بود...تعداد بسیاری از دوستان و آشنایان بودند که هنوز فرصت نکرده بودم با آنها خداحافظی کنم. حتا نمی دانستم چه قدر این کار صحیح است: اگر در فرودگاه جلوی خروج ام را بگیرند؟! اگر در ترکیه ویزا نگیرم؟! اگر ویزا تا پایان مهلت اقامت در ترکیه آماده نشود؟! ...و همه این ها در کنار ناراحتی خفه کننده ترک خانواده و دوستان و جاها و مردمی که –شاید- دوستشان دارم. موهومی در لحظه های وداع ناگزیر گلویم را از درون می فشرد. مطمئن نیستم ترس بود یا نفرت. ترس از آینده ای نامعلوم – آن طور که در همه این سال ها از آینده نیامده شناخته بودم – یا نفرت از آن کسانی که به جد نفرت خود را از کودکی در ذهن من و هم نسلانم فرو کوفته بودند. نفرت از آن که با پوزخند نیشتر را به تن ات فرو می کند.

بی شک سخت ترین خداحافظی ها مانده بود برای آخرین لحظه ها.بعد از ظهر بود. درست  دو روز مانده به فرار بزرگ ! 0351 کد آشنا و دوست داشتنی. کد شهری کهن که خاطره های تلخ روزهای جنگ و دربه دری را شیرین می نمایاند. کد دیدار با کودکی خود و پیری آن ها که دوست شان می داشتم. بسیار دوستشان می داشتم. این بار بر خلاف همیشه می خواستم زودتر صحبت ام را تمام کنم. نمی توانستم آن قدر لفت اش بدهم که بغض نهفته اما سخت آشکار دو سوی خط بترکد. و اولین سوال: "اینجا نمی آی؟". "نع. هنوز چمدان ام را نبستم". دیگر باید تمامش می کردم. یادم نیست چند جمله بعد چه بود اما حسی بود از خواست درست مردی برای  "دوست داشتن و دوست داشته شدن". من جوابی برای این درخواست نداشتم. گوشی گذاشته و گریه گناهکاری.

نه. شاید هنوز این قدر پست نشده باشم. نوشین زود فهمید که بار بر زمین مانده  و کار نشده بهانه هیچ جیز نیست. "علیرضا جان! زنگ زدم تشکر کنم و خداحافظی" و علیرضا حتا در ته لیست خداحافظی هم نبود. "فردا عصر. اما یه سوالی داشتم. هیچ جوری می تونم یه بلیط رفت و برگشت چند ساعته یزد بگیرم؟"  و نیم ساعت بعد "پویا! برو مهرآباد .... و کد ... رو بده. این کد خود پرسنل ایران ایره. موفق باشی."

فقط 4 ساعت وقت دارم. فقط 4 ساعت بعد از 90 سال برای دید. فرصت از این "کوتاهتر و جان کاه تر"؟ آن هم برای دیدن "آقاجون". چه اسم خوبی. آقا -  مرد و مردانه بر سر حرف تا آخرین نفس ها - و به جان ما بسته بود. حرف زیادی نمی توانستیم بزنیم. خنده های زودگذر که تنها کارکردشان خواباندن کوتاه مدت هق هقی بود شاید. محبت های عمه سنگینی را چه خوب پنهان می کرد. چهار ساعت زودتر از چهار دقیقه گذشت. "پویا! خیلی خوب کردی اومدی" و همه مفهمیم این به چه معناست. این از آن بدرودها نبود که من بتوانم بلکه برای چند دقیقه تابش بیاورم. و دسشتشویی فرودگاه جایی ست برای تخلیه مسافران: گاه از درد، گاه از سوز.

------

در تقویم دیوار مکعب ام – جایی که در آزمایشگاه به هر یک از ما داده شده – نوشتم "زنگ زدن به آقاجون". اتفاق هفته گی که 5-6 بار در سال بیشتر تکرار نشد. اختلاف ساعت محلی دروغ خوشایندی بیش نیست.

------

نیما گفت که "آقاجون" خانه نشین شده. دیگر حتا به آن سوی حیاط نمی رود...."آخر هفته سری به آقاجون می زنیم. حال شان خیلی خوب نیست"....." نمی تونن صحبت کنن"...."همون جوری ان"...." همون جوری ان"..." همون جوری ان".

یعنی چه جور؟

----

"سلام. چه خبر از آقاجون؟" "بابا جان، خبرهای خوبی نیست....دیگه نمی شد کاری..."."آقاجون فوت کردن." "کاری که از دست تون بر نمی اومد ، فقط ناراحت می شدید."

شاید حق با آنهاست. از ایران گریختم که از بدی هایش در امان باشم و از خبرهای شوم اش دور.

" این روزهای آخر اصلا حال خوبی..."." از طرف شما هم گل گذاشتیم"." شما هم اینجا بودید".

بودم؟ نبودم. نمی دانم.

------

"آقا جون عزیز من! شاید هیچ چیز بیشتر و کمتر از این نباید بنویسم که خیلی ، خیلی ، خیلی دوستت دارم. چهار ساعت بی شک کم بود اما باور کن چهل سال هم کافی نبود.

"پای من لنگ بود و منزل بس دراز" و...

..."هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق".

+ نوشته شده توسط پویا در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 16:20 |


طوطی به جهان ایم و هنر بی هنری بود
        روز و شب ما در پی این بی ثمری بود

قانون ازل بوده مگویید و مپرسید          هر لحظه چرا قسمت ما در-به-دری بود

(آذر ۱۳۷۸)




ز یاران در پی رویا گذشتیم             سفر کردیم و از دریا گذشتیم

وفاداری نداریم از جهان چشم          چه آسان از شکستن ها گذشتیم
 
(آذر ۱۳۸۷)

+ نوشته شده توسط پویا در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 18:54 |
"شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری/  خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت

 بخواست دخترکی خبروی گوهر نام/ چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت

 چنان که رسم عروسی بود تماشا بود/  ولی به حمله اوّل عصای شیخ بخفت

 کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت/  مگر به خامه فولاد جامه هنگفت

 پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست/  ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت"

+ نوشته شده توسط پویا در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 11:3 |
من همیشه آدم خیال پردازی بوده ام - از وقتی به یاد می آورم تا اکنون. جای و جلوه ی تحقق آرزوها بر حسب سن و سواد تغییر می کند اما جنس اش یکی ست. آدم های آرزوهایم مطابق اطرافیان اخیرترم چیده می شوند و هر چند سال یک بار خانه تکانی مفصلی داریم و تقسیم دوباره نقش ها. شخصیت ها ثابت اند چون بازیگردان به همان خریت روز اول ایستاده فقط کاندیداهای بازیگری مدام عوض می شوند. و در نهایت آرمان های امروز سخت دنباله رو آرزوهای خردسالی ام باقی مانده اند. این حقیقت را دوست دارم هر چند آسیب های دراز مدت اش را همیشه احساس کرده ام.
یکی از رویاها را دوست دارم تعریف کنم - چون با وجود گذشت بیش از 6-7 سال ایفاگران احتمالی نقش ها همانند که بودند: یک .... - اما تعریف نمی کنم.هنوز نمی توانم همه چیز را در وب قسمت کنم.
+ نوشته شده توسط پویا در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 19:52 |
پدربزرگ ام -که این روزها خیلی یادش می کنم - ۶ سال پیش گفته بود:

" طالبان گفته است: "بوش" می آید

عن قریب است بوش می آید."

این روزها همه سرخوش اند که بزودی "بوش" می رود. اما من فکر می کنم حالا حالاها بوش هست.

دست بردن به واپس گرایی و دگماتیسم ای که ابلهی به سادگی برقرار کرده است کار دشواری ست. خصوصا در جوامع سنتی که سخت آماده هر نوع واپس گرایی اند. همان طور که سخن گفتن از آزادیِ پوشش و حجاب - حقی که زمانی برقرار بود - و بسیاری مسایل به این زودی ها میسر نخواهد شد. گند سی سال گذشته - که از هر ملنایی چسبنده تر است - حالا حالاها بوش هست. حتا اگر به فرض محال خودش برود. خیلی پایااتر از بوی گند "بوش".

+ نوشته شده توسط پویا در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 16:6 |
" بر آتش تو نشستیم و دود عشق (!) بر آمد.
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی."
+ نوشته شده توسط پویا در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 22:53 |
"وای باران باران

"شیشه ی پنجره" [ای را که شسته بودم]

باران به گند کشید.

+ نوشته شده توسط پویا در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 16:29 |
این جمله از کی ست: " هرگز سال نو و سالگرد تولد را به دوستت تبریک نگو"؟

۱- یک پزشک

۲- یک کارگردان

۳- یک فیلسوف

۴- یک دوست

۵- یک آدم گه

۶- همه موارد

+ نوشته شده توسط پویا در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 14:55 |