تبليغاتX
ترانه های غربت

عبید در حکایتی می گوید: " قزويني پيش طبيب رفت و گفت:  موي ريشم درد ميكند.  پرسيد كه چه خورده اي؟ گفت:  نان و يخ . گفت:  برو بمير كه نه دردت به درد آدمي مي ماند و نه خوراكت." اعترافات پخش شده از تلویزیون هم چنین حکایتی دارد. نه روش اعتراف  ها به آدمیزاد متمدن شبیه است و نه اساسا محتوای حرف ها و اعترافات به براندازی ارتباطی دارد. این طور که به نظر می رسد این حقیر و تنی چند از دوستان به  مراتب بر اندازتر و خزنده ای درنده تر به شمار می آییم. چرا که دست کم در یکی از کنفرانس هایی شرکت کرده ایم که بیش از 10 اسرائیلی ملعون که براندازی در چشمان پلیدشان موج می زد در آن حضور فعال داشتند و اعتراف می کنم چند بار مستقیما به ما نگاه کردند و یک بار نیز در هوای بارانی در حالی که ایشان در خیابان دیگری بودند ما نیز وارد فضای باز شدیم.

یک شعر کاملا بی ربط، اما بسیار دلنشین، هم هست از حسین منزوی که حیفم آمد اینجا ننویسم –آن هم در زمانی که تداعی ها به صورت افسارگسیخته شل شده اند و لزومی به عنان زدن بر آن ها نیست!!

 

چنان گرفته ترا بازوانِ پیچکیم / که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکیم
نه آشناییم امروزی‌ست با تو همین / که می‌شناسمت از خواب‌های کودکیم
عروسوارِ خیالِ منی که آمده‌ای / دوباره باز به مهمانی عروسکیم
همین نه، بانوی شعر منی که مدحتِ تو / به گوش می‌رسد از بانگ چنگ رودکیم
بنام تست که می‌خوانم ای شکفته‌ترین / گل ستوده در آوازه‌ی چکاوکیم!
نسیم و نخ بده، از خاک تا رها بشود / به یک اشاره‌ی تو روح بادبادکیم
چه برکه‌ای تو که تا آب آبی‌ست، در آن / شناورست همه تار و پود جلبکیم
به خون خویش شوم آبروی عشق آری / اگر مدد برساند سرشتِ بابکیم
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم / اگر امان بدهد سرنوشت بختکیم

+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 14:16 |

می گویند شنونده مخاطب را بر سر شوق می آورد. در نوشته های زیر هم گویا گروهی از همکلاسی های عزیز-که از پاپ هم کاتولیک ترند- با سوالات موشکافانه خود به بحث آموزش پزشکی و احکام اسلامی شور و حال خاصی بخشیده اند. برخی پرسش ها (سوال 5) روی برگزارکنندگان دادگاه های انکیزیسیون برای دانشمندان علوم تجربی را هم سفید می کند. دقت در اجتناب از محرمات تا حد نگاه به چهره  و مکالمه و مطایبه با اساتید جنس مخالف و یا حضور در جلسات سخنرانی افراد غیر هم جنس (سوال سوم و ششم) –البته بی شک بدون قصد تلذذ- پیش می رود و پرسش هایی در ذهن دانشجوی مومن پزشکی نقش می بندد که تصور آن نیز برای پزشک بی ایمان محال می نماید. طرفه آن که پاسخ ها به مراتب از خود سوالات انسانی تر و خردمندانه ترند. حتا در سوال دوم یکی از دانشجویان که گویا بدرجات متوسطی از اتساع ثقبه هم مبتلا بوده است، می کوشد جواز شرعی جهت خودداری از انجام معاینات را استفتا نماید که آیت ا... با سنان برنده تر ظاهر شده و بر روی احوالات پرسشگر کارهای زشتی از قبیل اجابت مزاج انجام می دهد. متن سوال و جواب را عینا و بی هیچ خذف و اضافه از رساله آیت ا... صانعی می آورم و صرفا جهت جلب توجه به نشانه های مستتر ایمان و عمق معنویات در زیر برخی موارد  خط کشیده ام. ظاهرا مثل " کرم از خود درخته"  در مورد آحاد ملت مصداق دارد.

نگرانی من بیشتر به این خاطر است که بنده به شخصه در بسیاری از موارد از هم صحبتی با دوستان و همکلاسی ها بسیار لذت برده ام و العیاذ بالله در مصاحبت با مردان لذت بیشتری هم برده ام. ذاتا معیار مصاحبت را لذت از مکالمه می پنداشته  و بالاخص در محیط دانشگاه، جز در موارد اضطرار و ضرورت (به امر استاد یا رزیدنت راشد)، حاضر نبوده ام با کسانی هم کلام شوم که از مصاحبت شان محظوظ نمی گردم. علی الظاهر (بخش دوم سوال نخستین) یا بنده در شمار گناهکاران زندیق ام –که مطابق وعده پروردگار و رسل عن قریب در اعماق جهنم مستقر شده، انواع فلزات مذاب را به روش های مختلف اندوسکپیک از اعالی و اسافل و قبل یا دبر مضمضمه می کنند- یا مراد از لذت میان افراد بر حسب درجه ایمان متفاوت است. و اساسا غیر مومن -به پادافره خداناشناسی اش- سزاوار نیست که از آن حد متعالی از لذت حیوانی که مومنین درک می کنند برخوردار شود و بتواند از نگریستن به طره سفید و نه چندان مشکسای اساتیدش یا هم صحبتی با هم کلاسی ها در مسائل علمی –و پناه بر خدا غیر علمی- به ارگاسم برسد.

بنده حرف خاص دیگری ندارم اما سنایی اشاره می کند که دلش می خواهد بگوید:

به وقت خدمت یزدان دلت را کن سوی قبله / از آن کاین کار دل باشد نباشد کار پیشانی

برای خواندن مابقی ماجرا و متن سوالات و جواب ها روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 7:57 |

بی مقدمه می روم سراغ احکام طبابت از دیدگاه فقه پویای شیعه. نخست، یک حکم در رابطه با انتقال خون:

 

س  اگر ظرفى که آب آن کمتر از کر باشد و با خون یا فرآورده هاى خونى نجس شده باشد، جوشانده شود، آیا بخار آن پاك است؟ و آیا فرآورده هاى خونى، مثل پلاسما و سرُم، نجس است؟ اگر با همين شرایط، به جاى خون، ادرار باشد، بخار آن پاك است یا نه؟

ج  بخار، پاك است و اگر به آب يا بول تبديل گردد، نجس است ; ولى سرُمى که از فرآورده هاى خونى تهيّه مى شود، نجس است، گرچه به رنگ خون نباشد.

 

و اما مساله مهم محرمیت:

 

مسئله در صورت همجنس نبودن بيمار و پزشك، اگر پزشك معالج بتواند فقط با نگاه بيمار را معاینه و معالجه کند، لمس کردن بدن او جایز نيست ; و اگر بتواند این کار را فقط با لمس کردن انجام دهد، نگاه کردن جایز نخواهد بود و در هر حال، باید به مقدار حاجتْ اکتفا شود و بيش از آن حرام است.

مسئله نگاه کردن به زنهاى غيرمسلمان، در صورتى آه بدون قصد لذّت باشد و شخص بداند که به حرام نمى افتد، مانعى ندارد، هر چند احتياط مستحب، نگاه نكردن به مواضعى است  که پوشاندنش در سابق متعارف بوده است . نگاه کردن بدون لذّت و بدون ترس از افتادن در حرام، به زنهایى مانند زنان بادیه نشين وعشایر که حجاب ویژه اى دارند، یعنى مقدارى از موهاى سرشان یا دست و همانند آنها را نمى پوشانند، ظاهراً مانعى ندارد، چون بر این وضع عادت آرده اند و برنمى گردند.

مسئله  نگاه کردن به عورت دیگرى حرام است، اگر چه از پشت شيشه یا در آینه یا آب صاف و مانند اینها باشد; و احتياط واجب آن است که به عورت بچه مميّز هم نگاه نكنند.

مسئله  اگر در حال ناچارى، زن بخواهد زن دیگرى را، یا مردى غير از شوهر خود را تنقيه کند یا عورت او را آب بكشد، واجب است تا مى تواند از لمس عورت او بدون حایل و دستكش، خوددارى نماید ; و حكم تنقيه مرد نسبت به مرد دیگر و یا نسبت به زنى که غير از همسرش باشد نيزچنين است.

مسئله بيمار حق ندارد در صورت وجود پزشكِ همجنس خود، به پزشك غير همجنس مراجعه کند، مگر در صورتى که پزشك مماثل وهمجنس او وجود نداشته باشد، و یا اینكه تشخيص بيمارى توسط پزشك همجنس ، ممكن نباشد، و یا اینكه پزشك غيرهمجنس، داراى ارجحيّت خاصّى مانند داشتن تخصّص باشد و یا رفتن نزد همجنس، مستلزم مشقّت باشد . خلاصه آنكه مجوّز مراجعه به غير همجنس، احتياج به شخص اوست.

بنابراین، اگر بيمار نامحرم به پزشكى مراجعه کرد و پزشك مذکور از وجود پزشك همجنس که بتواند بيمارى او را درمان نماید، اطّلاع داشت، بر این پزشك است تا بيمار را براى معالجه به پزشك مماثل همجنس راهنمایى کند ; و اگر بيمار به هر دليل از مراجعه به پزشك همجنس، خوددارى نمود، همان پزشك مى تواند نسبت به انجام دادن معاینات و درمان بيمار، اقدام نماید.

 

س در برخى از بخشهاى مراقبت ویژه که بيمارانِ در حالت کما بسترى هستند، به جداسازى بيماران زن و مرد، مبادرت نمى شود، و حتّى در پوشاندن آنان نيز توجّه معمول رعایت نمى شود. نظر حضرت عالى در این گونه موارد چيست؟

س  تعيين حاذق بودن پزشك، به عهده چه کسى است: بيمار یا مراجع دیگرى؟

ج  به عهده خودِ بيمار است.

 

سعی می کنم در پست بعدی به  مسایل مهمی چون آموزش پزشکی بپردازم. و من ا.. التوفیق.

 

 

 

+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 10:9 |

قضیه ظاهرا از این قرار است که ناصرالدین شاه –که عملا از متجددترین و هنر دوست ترین امرای ایران (و البته در نیمی از دوران سلطنتش قسمت هایی از انیران) بوده است- از کریم شیره ای وجه تسمیه " عذر بدتر از گناه" را جویا می شود. برادر طناز ما جواب می دهد که فعلا پاسخ دادن به این سوال جایز نیست و سر فرصت جواب شاه را خواهد داد. شب یا عصر در مجلس رسمی شاه ناگهان انگشتی به مقعد مبارک شاهانه می رساند و ناصر الدین بر آشفته فریاد می زند: " مردکه پدر سوخته چه غلطی می کنی؟" . کریم هم من باب عذر بدتر از گناه می گوید: " قربان غلط کردم. به خیالم که مهد علیا است!"

حالا حکایت ماست. پیشتر تنها بودم و دل و دماغ کاری نبود و در نتیجه بلاگ را به صورت یومیه آپ می کردم و حالا به میمنت حضور خانواده حوصله از کف رفته دیگر بار به دست آمده و دیگر مجال آپ شدن دست نمی دهد. به هر طریق هر کس عذری برای کارهایش دارد.

باری چند روز پیش کتابی در زمینه احکام پزشکی به دستم رسید که حیفم آمد دوستان عزیز و اطبای گرامی هم میهن و مسلمان از دانستن آن محروم بمانند. هر چند به واسطه زندگی و تربیت در دارالعباده ی ایران عموم این احکام برای یاران بزرگوار شناخته شده و مورد احترام است اما در هر حال ذکر مجدد آن خالی از لطف و منفعت نخواهد بود. چنان چه در زیر می بینید در تک  تک احکام صادره بر رعایت حقوق بیمار و طبیب تاکید شده است. البته سوال آخر بر حفظ استریلیتی تکیه می کند:

 

س در صورتى که فتاواى مراجع با عملكرد و گفتار بعضى از رؤساى بيمارستانهاى آموزشى یا آزمایشگاهها مطابق نباشد، تكليف دانشجویانى که موظّف به اجراى دستور اساتيد و پزشكان در امر معاینه اند، چيست؟ آیا باید از اساتيد تبعيّت آنند یا خير؟

ج  بر مكلّف واجب است آه طبق فتواى مرجع تقليد عمل آند و خلاف آن جايز نيست، مگر اينكه خود، مجتهد يا محتاط باشد . بنابراين، تبعيّت در کار خلافِ شرع، حرام، و نهى از منكر، واجب است، مگر آنكه تخلّف، باعث حَرَج و مشقّت باشد و سبب گردد که اذيّت شوند که در اين صورت، به حكم نفى حَرَج و نبودن مشقّت در اسلام و اينكه اسلام، دين سهولت است، مانعى ندارد; ليكن در عين حال به قدر ضرورت و نياز، اکتفا شود.

 

س  با توجّه به مراجعه زنان به برخى پزشكان مرد و آثار روانى مترتّب بر آن، آیا بر زنانى که استعداد یادگيرى علوم پزشكى مربوط به زنان را دارند، واجب است آه این علوم را یاد بگيرند؟

ج  ياد گرفتن و تعلّم علوم پزشكى براى معالجه، مانند بقيّه علوم و صنايعِ مورد احتياج جامعه، واجب کفايى است و در اين وجوب، بين زن و مرد، فرقى نيست ; و امّا وجوب شرعى براى خاصّ زنان تا بانوان بيمار دچار آثار روانى ناشى از مراجعه به مردان و ارتكاب امر جايز به حكم حاجت واضطرار نشوند، دليلى ندارد ; ليكن براى حفظ عفاف و ايجاد آرامش روانى براى بانوان بيمار و حفظ عظمت جمهورى اسلامى، فراگيرى علوم پزشكى براى زنان، امرى مطلوب است.

 

س در بعضى از بيمارستانها، دانشجویان به دليل اینكه باید دوره آشنایى با کارهاى طبابت را عملا بگذرانند، از بيماران معاینه به عمل مى آورند و قصدشان هم تعليم امور درمانى است . آیا در صورت عدم رضایت بيماران، مى توان آنان را به معاینه مجبور کرد ; مانند اینكه پزشك معالج به بيمار بگوید اگر از معالجه توسط دانشجویان ممانعت به عمل آورد، او را درمان نخواهد نمو د؟ اگر اقدام یاد شده در مورد ضرورت تعليم،

بدون اشكال است، مورد ضرورت را توضيح دهيد.

ج  اگر ممانعت به نحو مرقوم، جزو مقرّرات و برنامه هاى بيمارستان است، قطعاً مانعى ندارد ; امّا اگر پزشك معالج، خود مى خواهد چنين ممانعتى را بنمايد، و خلاف مقرّرات هم نباشد و تعليم و تعلّمى که حفظ جان انسانها و معالجه آنها بر آن مترتّب است، بر آن معاينه متوقّف باشد، نه تنها معاينه بر دانشجو واجب است، بلكه بر بيمار هم واجب است آه خود را در معرض آن قرار دهد، و اگر حاضر نشد، اجبار به طريق مرقوم که در حقيقتْ اجبار هم نيست، بلكه استفاده پزشك از معلومات و اختيارات خودش است، مانعى ندارد و پزشك با اين تهديد به ممانعتش از معالجه، به هر دووظيفه خود، که معالجه و حفظ جان انسانها و پيشرفت در علم پزشكى است، عمل نموده است.

 

س  این جانب مبتلا به نوعى آلرژى هستم . در هنگام تستِ بدن، آمپول را در داخل بدنم فرو مى آنند و سپس بيرونمى آورند. آیا سرِسوزن این آمپول پاك است؟

ج  اگر سوزن، وسيله اِماله و مانند آنها در بدن فرو رود و در داخل بدن با نجاست برخورد آند، در صورتى که پس از بيرون آمدن، به نجاست آلوده نباشد، پاك است.

+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 10:44 |
حالی درون پرده بسی فتنه می رود ...

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 4:14 |

مایه سعادت من است یا بخت بد نیما که هر شنبه شب 4-5 ساعت حرف می زنیم را نمی دانم. خب برکات اش برای من کم نیست. یکی همین که تمام هفته مطلب دارم برای نوشتن. دیگر این که من شب ام به خوشی سحر می شود. حرف هامان از همه چیز و همه کس است و من که از افتادن در پوستین خلق گاه نشئه می شوم پاک خسپیدن از یادم می رود. امروز می خواهم با اجازه نیما دو فقره اش را با شما در میان بگذارم:

نخست این که دو شب پیش با بکتاش صحبت می کردیم و بحث دخول بهشت و جهنم شد. بکتاش دعوتم کرد که با هم در جهنم بمانیم. وعده اش چرب و نرم و وسوسه انگیز بود. از بچه ها و نویسندگان و فلاسفه جهنمی یاد می کرد. همه بزرگان بودند و فهرست چیزی کم نداشت. هم دانشکده ای ها هم چند تایی بودند. قرار شد این جوجه کمونیست های چریک را راه ندهیم و به دست خود عیش مان را منقص نکنیم. من گفتم احمدی نژاد هم باشد. می گویند محمود فی الکلام کالملح فی الطعام. حرفی نداشت. بکتاش همیشه به مسائل باز نگاه می کند. نگفته واقفید که عمله طرب –از داریوش گرفته تا استاد شجریان- تا ابدالاباد جهنمی اند و غرض این که جام بزم لبالب پر است. دیشب که نیما را دیدم به او هم پیشنهاد دادم و حجت را برایش تمام کردم. او هم چندان مشتاق حوری نبود –آن هم آنها که از این سینه تا آن سینه شان با کنکورد هم 10 ساعتی طول می کشد. از آن آدم ها هم نیست که از جوب شارع عام شیر و عسل و آب (شنگولی یا غیر شنگولی اش توفیر نمی کند) بخورد. گفتم لیست را داریم از سر جهنم پر می کنیم؛ اما خب ما دوست ایم و اگر لبیک ات را زود بگویی قول می دهم در قعر قعرش یک جایی برای همه مان دست و پا کنم. رضا هم که اعلام پایگی کرده. الان دیگر جمع مان جمع است.  تنها دلمشغولی من و نیما این روزبه است. با آن همه صداقت و سادگی آخرش کار دست خودش و ما می دهد. می برند می اندازنش تو بهشت. حالا خر بیار و باقالی بار کن. مگر در آمدن از آن به این سادگی هاست؟! اگر هم به فرض از نماز جماعت و شوخی های لوس اهالی خلاص شدی، دیگر مگر حوری ها کمر صاف وایسادن برایت می گذارند؟ پا که بگذاری تو تا کمر فرو می روی. مجال گناه و جنایت هم نداری. بدبختی ات آمده. نیما داشت رفتار روزبه را در بهشت تجسم می کرد: کراوات زده و مودب نشسته. با همه حوری ها دست می دهد و شما خطاب شان می کند. تو صورت شان هم نگاه نمی کند. به قول نیما سطح توقع حوری ها را هم بالا می برد. خلاصه این که خواستم با روزبه و سایر دوستان اتمام حجت کرده باشم. ما که نه بهانه بهشت می گیریم نه بهای حشریت اش را می توانیم بپردازیم. آن هم با آن ساکنین که با روزی 6 بیزاکودیل هم نمی شود تحمل شان کرد. هر کس می تواند از شهوات و حیوانیت اش بگذرد و خیال حوصله شنا دربحر آدمیت می پزد، دست اش را هم می بوسیم و اصلا جهنم جای همچه آدم هایی ست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 3:5 |

داشتم هفته قبل برای نیما تعریف می کردم که روزی عباس میرزا نمی دانم به دنبال کدام عهدنامه ی ننگین (بماند که به نظر من در مورد عهدنامه های منعقده میان دولت علیه ایران و کشورهای دیگر می توان از گنجاندن صفت غیر ضرور "ننگین" اجتناب کرده، به همان عهدنامه قناعت نمود؛ چرا که معنی خود در کلام مستتر است و تطویل بیهوده به ذات با شروط بلاغت در تضاد) خطاب به قائم مقام گفته بود:" آخر قائم مقام! ایران قحط الرجال است." و قائم مقام پاسخ داده بود :" نه قربان ! ایران قحط الرجل است." و حالا در این قحطی و خشکسالی، گاه دیوانه ای با چراغ قوه اش –که رادیو هم هست،فلاسک چای هم دارد، اگرخوب اش را خریده باشی بچه هم نگه می دارد- نور می اندازد بر چشم هایت و نعره می زند: " حالیا چشم جهانی نگران من و توست". آن وقت سرت را می اندازی پایین و به چپ وراست می گردانی و زیر لب می گویی: "اینم از امروز ما. ببین تو رو خدا گیر چه دیوونه ای افتادیم."

 

نشود فاش کسی آن چه میان من و توست / تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم / پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید / حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار نه / ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت / گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل / هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ! زآتشکده ی ماست فروغ مه و مهر / وه از این آتش روشن که به جان من و توست

 

* کاری ندارم این بابا در فلان سال چه شعری در مدح و ثنای چه کسی گفت. آوای خوشش برای ما کافی ست و به قدر کفایت دلنشین.

** راستی در مورد این که امروز قالب بلاگ رو عوض کردم فکر نکنید آدم دمدمی مزاجی هستم. شهاب بزرگوار میل زده بود و در مورد صفحه سیاه و فونت روشن و مطلب دراز و درد چشم، نظرش بیش از حد درست بود و از آنجا که بنده قصد آزردن دیدگان یاران گرانقدر را بای نحو کان ندارم تصمیم گرفتم قالب رو به حالت منطقی تر و قابل تحملی تبدیل کنم. باز هم اگر در این موردها نظری بود حتما بگید. 

+ نوشته شده توسط خودم در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:50 |

امروز اصلا  حال و حوصله نوشتن ندارم.  فقط چند بیت خیلی کوتاه و خیام وار از سعدی. هر چند که با همه علاقه ام به سعدی، معترفم خیام بسیار زیباتر حق مطلب را ادا کرده است:

دو بیتم جگر کرد روزی کباب / که می گفت گوینده ای با رباب

دریغا که بی ما بسی روزگار / بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردی بهشت / بر آید که ما خاک باشیم و خشت

+ نوشته شده توسط خودم در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 14:49 |

قرار بود -یعنی خودم گفته بودم- که یک مقاله علمی مانند در مورد اعتیاد بنویسم و به دست رضا برسونم. مدت ها داشتم فکر می کردم چه کار کنم و آخر کار تصمیم گرفتم یه مقدمه برای ورود به بحث بنویسم و بعد بقیه ماجرا. که در واقع مقدمه سعی می کنه نشون بده اعتیاد یک بیماری هست و بسیاری از تبعات اجتماعی اون از روش های علمی -منظورم علم تجربی است- قابل بررسی و پیشگیری. اما خب طبعا در ایران آمار درستی مثل همه چیز و همه جا برای نشان دادن عمق فاجعه نیست و عملا هر چیز که بنویسیم باید به استناد منابع خارجی باشد و این امر در مورد بحث علمی بیش از حد واضحه. چه بهتر که همه مطلب رو از خودشون بگیریم و کار خودمون رو هم، دست کم در این مقطع، بیهوده دشوار نکنیم. و این شد که مقدمه زیر در اومد. قصد دارم در بخش های بعدی بحث در مورد پایه های عصب شناختی اعتیاد، روشهای رایج تحقیقاتی در این زمینه و نگاه گذرا به هر یک از داروهای رایج مورد سواستعمال را قرار بدم. ممکنه کسی بپرسه چی شد یه هو این مطلب وسط پست های دیگر اومد. ولی به هر حال من دلایلی برای این مساله دارم: اول این که من این جا از چیزهایی حرف می زنم که مورد توجه و علاقه ام هستند. مثل شعر و ادبیات و مثل اعتیاد. که دست کم در چند سال گذشته از مهمترین علایقم بوده و چه بسا سالها همین طور باشه. دوم این که اعتیاد مساله مهمی هست، خیلی مهم و خساراتش هم همین طور. تو همین مقدمه اشاره کردم که به دلیل سن خاصی که شروع اعتیاد بیشتر از اون سنین هست و به دلیل این که اکثریت جمعیت ما رو جوانان تشکیل می دن، مساله اعتیاد در طول دهه های آینده به همین اندازه که امروز مردم و کشور رو تهدید می کنه و حتی خیلی بیشتر از این میتونه برای کشور زیانبار باشه. پس بی ربط و بی ارزش نیست اگر هر کسی از دیدگاه خودش نظریاتش رو در این رابطه مطرح کنه. و سوم این که من دیشب و امروز کلی طول  کشید تا این مقدمه رو تایپ کنم و الان اصلا حوصله تایپ چیز دیگری رو ندارم. از اون جایی که دوستان به درازی نوشته ها عارض اند، اگر کسی خواست این مقدمه رو بخونه می تونه روی "ادامه مطلب" کلیک کنه و واضحه که خیلی خوشحال می شم اگر نظرش رو هم بنویسه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 9:31 |

از دیروز با خیلی ها صحبت کردم و همه متفق القول به حجم زیاد نوشته ها هم چنان معترض بودند. به هر حال نه به خواست آن ها، بلکه به دلیل بی حوصلگی امروز، قصد روده درازی ندارم. از یکی دو هفته پیش کتابی می خواندم که بالاخره دیشب تمام شد. کتاب پر محتوایی بود و امروز و شاید به این زودی ها وقت بحث و تفضیل اش مقدورم نشود. به هر حال چند بیت پراکنده -در قالب یک نتیجه گیری فعلی- در باب جدایی دین از سیاست پیش کش می کنم.

فردوسی گوید:

" زیان کسان از پی سود خویش / بجویند و دین اندر آرند پیش"

ناصر خسرو گوید:

" این حیلت بازان فقهایند شما را؟ / ابلیس فقیه است گر این ها فقهایند.

گر احمد مرسل پدر امت خویش است / این بی پدران پس همه اولاد زنایند."

سنایی گوید:

" مسلمانی کنون اسمی ست بر عرفی و آداتی / از این آیین بی دینان پشیمانی! پشیمانی!"

عطار گوید:

" به زیر خرقه تزویر زنار نهان تا کی؟ / ز زیر خرقه گر مردید آن زنار بنمایید.

ز دعوی هیچ نگشاید؛ اگر مردید، اندر دین، /چنان کاندر درون هستید در بازار بنمایید."

سعدی گوید:

" کلید در دوزخ است آن نماز / که در چشم مردم گذاری دراز.

به نزدیک من شبرو راهزن / به از فاسق پارسا پیرهن."

حافظ گوید:

" حافظا ! می خور و رندی کن و خوش باش! ولی، / دام تزویر مکن چون دگران قرآن را."

و صائب گوید:

" تا سرانجام چه از پرده در آید کامروز / دور پرواری عمامه و قطر شکم است."

+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 9:16 |

امروز یادم رفت در پایان مطلب شعری بگذارم. البته دوستان متعدد تذکر دادند که خیلی زیاد می نویسم و من هم جواب دادم که چون خیلی بی کارم. به هر حال این شعر قاآنی هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد. نوشتم که حال و هوایی عوض شود:

پيرکی لال سحرگاه به طفل الکن،/ می شنيدم که بدين نوع همی راند سخن:

" کای زِ زُلفت صُ صُ صبحم شا شام تاريک!/ وی ز چهرت شاشاشامم صُ صُ صبح روشن!

تَ تَ ترياکيم و بی شَ شَ شهد ل لبت،/ صَ صَ صبر و تاتاتابم رَرَرَفت از تَ تَ تن. "

طفل گفتا: " مَ مَ من را، تُ تو تقليد مکن. / گُ گُ گم شو ز برم. ای کَ کَ کمتر زِ زِ زن!

م م می خواهی مُ مشتی به کَ کلّت بزنم؟/ که بيفتد مَ مَ مغزت به ميان دَدهن. "

پير گفتا که: " وَوَولله که مَ معلوست اين،/ کِ که زادم من بيچاره ز مادر الکن.

هَ هَ هفتاد و هَ هشتاد و سه سال است فزون،/ گُ گُ گنگ و لالالالم به خَ خلاق زمن. "

طفل گفتا: " خُ خدا را صَ صَ صد بار شُ شکر، / که برستم به جهان از مَ ملال و مَ محن.

مَ مَ من هم گُ گُ گنگم مِ مِ مثل تُ تُ تو؛/ تُ تُ تو هم گُ گُ گنگی مِ مِ مثل مَ مَ من. "

+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 12:47 |

دیشب از سر بی کاری شروع کردم به پرسه زدن در اینترنت. اول شروع کردم به جستجوی اسم آشنایان دور یا نزدیک و این که بتوانم خبر جدیدی از کسی پیدا کنم؛ بعد هم مشغول خواندن لینک هایی شدم که شهاب و رضا در وبلاگشان داده اند و خلاصه بی هدف از این پنجره به بعدی. بالاخره یک جا چند مقاله از یکی از دوستان دور پیدا کردم که این روزها نویسنده و مترجم و منتقد مهمی شده و در محافل در بسته روشنفکری جای و جایگاهی دارد. 4-3 مقاله اش را خواندم اما بیش از آن نتوانستم. آدم هر چه قدر هم بیکار و سر کار باشد باز هم نمی تواند با هر فیلم و ترانه و نوشته ای سر کند.

ماجرای آشنایی من و نویسنده جوانمان بر می گردد به بیش از 8 سال قبل. وقتی که به ناچار محکوم به شروع دانشگاه از ترم بهمن شده بودم و بیکاری به خیلی کارها کشاندم – کارهایی که تاثیرشان کم و بیش تا امروز بر زندگی ام برقرار است: رمان خواندن، فیلم دیدن و کلاس فرانسه رفتن و ... . گاهی قبل یا بعد از رفتن کلاس فرانسه یا باشگاه شمشیربازی، برای امانت گرفتن فیلم یا کلاس خط و بیشتر از همه سر زدن به دوستانم -خصوصا در دانشکده های دیگر- وقتم را در محوطه دانشگاه پر می کردم. و خب احوالپرسی از دوستان دبیرستان آشنایی با افراد جدید را به دنبال داشت. دوستان نو به واسطه دوستان قدیم و نزدیک.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 12:6 |

امروز برای خرید یک وسیله از پانسیون بیرون رفتم، تقریبا بعد از یک هفته. پانسیونی که در آن زندگی می کنم نسبت به مرکز شهر فاصله زیادی دارد و متاسفانه فروشگاه ها و مراکز خرید هم در اطراف آن زیاد نیستند و مجبور می شوی برای هر کار جزئی حوالی یک ساعت سفر درون شهری فرساینده را تحمل کنی. هر بار هم بعد از پیاده شدن از اتوبوس حالت تهوع شدیدی به آدم دست می دهد. به هر حال این بار سرگرمی جالبی فراهم شده بود:

بعد از این که سوار اتوبوس شدم، مردی که کرایه ها را می گیرد بلافاصله احساس صمیمیت وجودش را گرفت. کلا این کرایه گیرهای اتوبوسرانی آنکارا زود با من خودمانی می شوند. احتمالا شبیه پسر رئیس صنف شان و یا شاید هم غریبه نجات بخش توهم مشترکشان  هستم. این توضیح را هم بدهم که اتوبوس های اینجا یا کارتی اند یا کرایه را نقد دریافت می کنند و در داخل اتوبوس های قسم دوم شخصی مسوول دریافت وجه و فروش بلیط است و راننده هم رانندگی اش را می کند. به نظرم ایده ی بدی برای تهران خودمان نیست، هم تعدادی شغل درست می شود و هم از تماس بی مورد و آزاردهنده رانندگان و مسافرها –که گاه به مشاجره می انجامد- خواهد کاست و اگر هم توریستی هم زبانم لال، پناه بر خدا، به سرش زد که از آثار فرهنگی و ابنیه باستانی ایران دیدن کند در ترافیک سرگرمی داشته باشد. برگردیم سر ماجرای خودم: با وجود این که به زبان خودش به او فهماندم که ترکی نمی دانم شروع کرد به توضیح دادن در مورد ساختمان ها و خیابان هایی که در طول مسیر قرار دارند و با عنایت به کوشش ستودنی او و غبله ی واضح لغات فارسی و عربی در واژگان روزمره ترکی بخش نسبتا قابل توجهی را هم متوجه می شدم. در عین حال برای پیشگیری از بروز تهوع و سرگیجه و مهمتر از آن ساکت کردن راهنمای ناخواسته در حالی که پشت به او روی صندلی نشسته بودم به حرفهایش گوش می کردم. پس از چند دقیقه مرد دست از سرم برداشت و به فروش بلیط مسافران تازه مشغول شد. تازه واردان نشستند و اتوبوس بعد از چند بار جنباندن کفل مواج اش و در آوردن صداهای غیر مودبانه کمپرسورش به راه افتاد. اما ناگهان آقای راهنما دو ضرب آرام بر شانه هایم زد. برگشتم. با حرکات کج و کوله چشم و بینی کوفته ای و اشاره مخفیانه ی انگشتانش توجه ام را به دو پسر جوان که در آخرین ایستگاه سوار شده و در ردیف مقابل و جلوتر از من نشسته بودند جلب کرد. چیز عجیبی در نگاه اول وجود نداشت. مجددا برگشتم و به لیدر افندی نگاه کردم که داشت با کمک عضلات دور چشم ها و لب، علامتی جهانشمول چندش را نمایش می داد. دوباره به پسرها نگاه کردم؛ این بار آن که به سمت راهرو وسط اتوبوس نشسته بود دست چپ اش را به روی شانه های دوست اش گذاشته بود و پنجه دست مرتبا  و آونگ وار به حرکت مشغول بود و با انگشتان دست راست –در حالی که سر و گردن را به سمت پنجره چرخانده بود- گونه ی چپ یار را نوازش می کرد. جا خوردم. اما خیلی زود خودم را پیدا کردم و با حرکات دست و شانه ها به راهنمایم نشان دادم که چیز غریبی د رحال رخ دادن نیست و باز پشت به او به صندلی پلاستیکی ام تکیه دادم.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 13:15 |

داشتم مقدمه زنده یاد سیرجانی را می خواندم بر سیمای دو زن. دریغ که قلم ایران به این زودی ها از تهمت کاتبی تبرئه نخواهد شد. یادش گرامی باد و روانش شاد. گمان دارم در سده های نخست تاریخ  پس از اسلام، هم چنان حال و هوای گذشته ی نه چندان دورشان برقرار بوده و منش های غرورآمیز و آزاداندیشی ها شان پا بر جا. نظامی  خسرو و شیرین را به لذت سرود حال آن که لیلی و مجنون را به دستور نبشت. از دیدگاه فن شاعری هم این غریب نیست: کوه ها و جنگل ها و پیکر و پیکره ها در یک داستان و علف زار و شن زار در داستان دیگر.تصویرپردازی و صحنه آرایی کاخ ها و بزم ها و رزم های چوگان کجا و ترسیم مراعی و مناظر بیابان خشک وحرم سراهای بی احساس و زندان وار کجا. واگویه مناظره های بخردانه و مغرور پرویز با شیرین و فرهاد از یک سو و شرح زنجموره های لیلی و عقده خودکم بینی مجنون در سوی دیگر. هر جوجه شاعرکی خیلی زود به میدان گسترده سخنوری در داستان شیرین و کوچه باریک عرض اندام در افسانه مجنون پی می برد. اما خب وقتی سخنور نظامی باشد، داستان فرق میکند. قلم را در هر دو مثنوی نیک می گریاند و از پس هر کدام به از دیگری بر می آید. افزون بر این که هر دو اثر در دوران جاافتادگی و اوج قدرت شاعر سروده شده و افسانه قیس با همه حقارت نسبی ی سوژه اش برای تصویرگری هشت سال تجربه بیشتر شاعر را نیز از آن خود کرده است. اگر امروز از مردم مان بپرسیم کدام یک عشق را بهتر نمایانده  و مفهوم دلباختگی را رساتر رسانده است بی شک پاسخ آن ها لیلی و مجنون است. من چند دلیل در این انتخاب می بینم: نخست، اگر در زمانه نظامی -و حتی برای خود او- خسرو و شیرین و فرهاد اضلاع مثلث عشقی ی والاتری هستند، پس از سرودن قدرتمند لیلی و مجنون (و البته به عمد اضافه نمی کنم ابن سلام) توسط نظامی کفه ترازو کمی به سمت داستان متاخر جا به جا می شود. قدرتی که شاعر به داستان کم توشه می بخشد، از آن افسانه ای پر مدعا می سازد که تا امروز ذهن ما را تسخیر می کند. دیگر، نفوذ و سیطره سنت تازی بر فرهنگ آزاداندیش پارسی فزونی می گیرد. سه دیگر این که دوام ستم گری فرهنگ ستم کشی را بر کرسی می نشاند و اندک حریت نفس به جان مانده –بالاخص در میان زنان- محو می شود.

برای خواندن ادامه  مطلب روی لینک زیر کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 11:21 |

چیزهایی از جلال آل احمد گیرم آمده بود و هوس کردم بعد از سال ها چیزی ازو بخوانم. بهد از خواندن چند صفحه یاد چیزی افتادم و خنده ام گرفت. یاد بار اولی که صفحات دیگری از جلال را خواندم و احساسی که پیدا کردم. بیشتر از ۱۲ سال پیش. بعد از آن بیشتر از جلال خواندم و آخرش یک روز شد که دیگر ازو چیزی نخواندم. خیلی از نوشته هایش بود که نخوانده ماند٬ اما دیگر نخواستم ادامه دهم. به یک جمع بندی رسیدم٬ همانی که تقریبا در خواندن اولین کتابش از خود پرسیده بودم و همان که دیشب باز نتیجه گرفتم و خنده ام هم به همین خاطر بود. آن روز که دانش آموز دوره راهنمایی بودم به خودم گفتم نویسنده خوبی است اما نمی دانم چرا بد نوشته٬ منظورم سبک و سیاق و مطلب نیست. آن ها به جای خود اما همه اش فکر می کردم این نوشته بیشتر به تمرین نوشتن می ماند. مال کسی که طبع و طبایع درستی دارد و آینده ای روشن در نویسندگی و حالا انگار در آغاز کار خواسته انشایی برای رو کم کنی بنویسد. عصر دراز کشیده روی تخت و ۲ ساعت بعد نوشته تمام شده اش را کنار تخت گذاشته و خوابش برده. صبح به نظرش بدک نرسیده و عصر هم به ناشر سپردهاش. و آن روز که دوم دبیرستان بودم یا شاید تابستان قبل از سوم به نتیجه گیری ام رسیدم: جلال نویسنده خوبی بود که هیچ وقت چیز خوبی به صورت جدی ننوشت. همیشه تمرین نوشتن کرد ٬هر چند حرفه ای. خنده ام گرفت که بعد از سال ها عینا همان نظر را دارم.

بعضی ها این گونه اند. همیشه زندگی را به مسخره گی میگذرانند. در هیچ کار و لحظه ای جدی نیستند. می توانند در تمام کارهایی که به تفنن و تفریح انجام میدهند بهترین باشند٬ اما روح سرکش و نا آرام شان مهلت حرفه ای شدن را نمی دهد. مسخره گی زندگی را هر لحظه باز تولید می کنند. گاهی معروف هم می شوند٬ موفق هم می شوند٬ منشا حرکتی مقطعی نیز می گردند. حیف که دنیا عوض شده و حرکت مردنی شان بعد از چند قدم به سکون ابدی می رسد. از این ها کمتر از لیاقت شان به جا می ماند. ناراحتی و عصبی بودنم به خاطر خودشان نیست. نه بر عکس٬ به خاطر خودمان است. می شد از جلال بیش از مدیر مدرسه داشت٬ کسی در حد چخوف. می شود از آنهایی هم که هنوز بر این شیوه اند بیشتر به دست آورد. اما چه کنیم که زندگی هر کس به خودش مربوط است. دریغ که امروز جز تاسف و فردا جز حرمان چیزی دستمان را نمی گیرد.

اما می دانی عذاب واقعی کجاست؟ آن جا که نظاره گر بی صدای بالای کوه هستی٬ وقتی که به خیال خودت برای بهتر دیدن دنیا از اورست بالا می روی و زیرپا و پشت سرت را نگاه نمی کنی -که دلت از ترس ارتفاعی که گرفته ای فرو نریزد- و در همان زمان در زیر پاها و قفایت دنیا دارد خراب می شود. همان دنیایی که برای دیدنش داری با هزار جان کندن بالا می روی. عذاب واقعی لحظه ای است که به اوج می رسی. شاید اگر دنیا را از همان جا که بودی و بود می دیدی٬ یک ته سیگار لعنتی جنگل را به  آتش نمی کشید. درد وقتی است که گمان می کنی اگر آنها به قدر لیاقتشان آباد نکردند٬ تو هم بی تقصیر نبوده ای. تو همان نماندی که بخواهی. کوهنورد! تو که ادعا می کردی دره را می شناسی از همه گناهکار تری و حالا پرتوقع ایستادی و غر می زنی و از کم کاری جلال و ... می نالی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 8:53 |

داشتم به گذشته فکر می کردم. این چند وقت آنقدر چشم به راه آینده بودم -و از آینده نامعلوم خبری نشد- که دیگر از فکر کردن به آن خسته شده ام. چند شب پیش٬ نیما را در شبکه دیدم. چند ساعتی صحبت کردیم. بحث از پسندیدن یا نپسندیدن یک خواننده بود و سبک کارش و خواندن حافظ و مولوی به شیوه رپ های ۲۰-۳۰ سال پیش آمریکا و امروز تهران. و بعد کشید به نسل جوان امروز ایران -منظورم جوتنتر از ما و آنها که در دهه ۸۰ وارد دانشگاه شدند- و سلیقه اش و سرخوردگی هایش و فرق خیلی زیادی که با وجود تنها ۴-۵ سال اختلاف سنی با ما -حداقل امثال من و نیما و روزبه و رضا و شهاب و  احسان و بقیه حلقه دوستان ...- دارند. و آخر کار هم به این نتیجه گیری از سوی نیما که کشور ما و جوانانش دارند دچار ابتذال می شوند و شاید بیش از آن که فکر کی کنیم شده اند. نمی خواهم دور و بر خودم را تافته جدا بافته بدانم. نه نقل این حرف ها نیست. 

مکالمه آن شب ما - که مثل همیشه و همه جا من با جسارت و پررویی و علی رغم بی بضاعتی ام بیشتر حرف زدم- به یادگار ها و داشته هایمان و بهتر بگویم فرهنگ و ادبیات مان رسید. به گمان من این ملت هیچ یادگاری افتخار آمیز تر و معظم تر از ادبیات اش ندارد. هرگز نخواسته ام متعصبانه تصور کنم تاریخ سراسر فساد و ظلم و بی عدالتی مان مایه مباهات است٬ در هیچ  دوره ای از آن. و نمی توانم بپذیرم ۲۵۰۰ سال پیش در جهان آن روزگار حکام ما بشردوست بوده اند و مردم مغلوب برایش در خیابان ها هورا می کشیده اند. بحث روی این زیاد است و علاقه چندانی به باز شنیدن ادله مخالفان ندارم. اما بحپ ادبیات حدیث دیگری است و امروز هم مردم ما همان قدر که با تاریخ و گذشته شان غریبه اند٬ از به جامانده ها و داشته هاشان هم بی خبرند -آن هم داشته هایی غرورآمیز و سترگ - که انگار دارند میروند تا به تاریخ و از ذست رفته ها بپیوندند. و کسی هم نمی خواهد سد رفتن شان بشود چرا که کسی اصلا خبر نشد که کی می روند و چرا که ابدا کسی پی نبرد که هستند که حال بخواهند بروند. از مردم حرف می زنم و گمراه شدگان و نه گروهی کوچک از راه یافتگان. قصه پر دردی ست. به نیما گفتم احساس سرخپوستی را دارم که می داند به زودی خواهد مرد و به این ترتیب آخرین متکلم زبان تنهایش -که روزی زبان شکوه اندیشه بوده و یادگار ذهن هایی که به فراتر از عرش خدا فکر می کرده اند- در خاک می شود. وقتی تاخت و تاز عرب و ترک و مغول از کشته ها پشته می ساخت و آبادان ها را ویران می کرد٬ رادمردمی استوار ماندند که گنجینه را به وارثین بسپارند و شاهنامه گرامی را حتی به بهای همه چیز از سیلبار روزگار و بدگردی گردون مصون دارند. اما امروز... وای که گنجینه و گنج اش از یاد رفته اند. مردم هستند٬ مصیبت ها نیز. اما انگار این بار کار دارد از کار می گذرد. مبادا! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 14:38 |

حال که به شکر خدمت مقدس سربازی - که همه اولاد ذکور (و در برهه ای حتا اناث) این مملکت قریب ۸۰ سال است می کوشند از زیر بار تقدس اش شانه خالی کنند و وجود صدها بند و تبصره ی معافیت و عدم معافیت که ظاهرا از راه آزمون و خطا هم به دست آمده گواه این قداست اند - خیال برگشتن به کشور به  رویای روزها و کابوسم شب هایم بدل شده است٬ هر لحظه احساس نیاز بیشتری به همراه داشتن یادگارهای وطن در خود احساس می کنم. از صبح تا شب مشغول انبار کردن کتاب های شعر و داستان و ناریخ ام٬ اما افسوس که با همه ی این ها میهنت را حتی در قالب فشرده ترین نسخه  الکترونیک نمی توانی با خود به هر کجا که می خواهی ببری:

"در  روزهای آخر اسفند٬

کوچ بنفشه های مهاجر زیباست.

در نیم روز روشن اسفند٬

وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد

در اطلس شمیم بهاران

با خاک در ریشه -میهن سیارشان-

در جعبه های کوچک چوبی

در گوشه ی خیابان می آورند٬

جوی هزار زمزمه در من می جوشد:

ای کاش...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها (در جعبه های خاک)

یک روز می توانست

همراه خویشتن ببرد به هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک."

دریغا که فراموش کردم حتا کیسه ای کوچک از خاک جعبه ام بردارم بلکه گردی اندک برای لحدم ابه رمغان آورده باشم.

+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 16:42 |

گاه دور بودن از رخدادها  به آنها نمایی هیجان انگیز و مهیب می بخشد. اما در مورد سهمیه بندی سوخت هیچ چیز عجیب و دور از انتظار نبود - حتی از راه دور. مگر جور دیگری هم می شد انتظار داشت؟ شاید برای محمود عزیز تبعات نحوه اجرای تصمیم اش غریب و غافلگیرانه جلوه کند. به هر حال خارجی ها زیاد با فرهنگ و عکس العملهای مردم ما آشنا نیستند دیگر.

ملت هم که حرف حساب سرش نمی شود. یک هو میریزند و سط خیابان و ... غافل از این که کشتیبان فکر همه چیز را کرده.  یعنی فکر می کنند دولت بدون برنامه ریزی علمی و پیش بینی صحیح دست به کار می زند؟! بابا جان!!

هزار تا فن داره گوسفند چرونی           هواپیما که نیست تر تر برونی

بگذریم. این هفته قصیده مقبول و معروف سیف فرغانی همش به خاطرم می آمد. بارها در ذهنم مرورش کردم و آخر سر تایپ کردم و برای بعضی دوستان فرستادمش. قصیده ای که از زمان سرودنش - و حتی قرن ها قبل از آن! - همیشه مخاطب مستقیمی داشته و افسوس که هیچوقت آنها که باید حرفش را بدانند و بفهمد آن را نخواندند. اما این هیچ چیز از زیباییش نمی کاهد. برای خواندن آن روی لینک زیر کلیک کنید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 4:1 |

دم آخر سعی میکردم واپسین نگاه را به دماوند بیاندازم؛ ولی وقتی بالاخره از پشت ساختمان بانک مرکزی دیدمش، فقط شرم را در خودم یافتم. گنبد گیتی قرنها چه جور و جفاها دیده و خم به ابرو نیاورده و من زیر بار آزار روزگاری چنین کوتاه آن قدر خم شدم که یکباره از شمار مردمم کم شدم. بی هیچ واسطه می فهمم که دیگر روز دوم بد نامی زندگیم آغاز شده و گاه دل کندن از دلبستگی ها فرا رسیده. و حال در این برزخ، ...

سینه ما هیچگه بی ناوک جوری نبود           این مصیبت خانه کم دیدم که مهمانی نداشت

+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 20:4 |