تبليغاتX
ترانه های غربت

" گفتی:

- ز سر عهد ازل یک سخن بگو."

گفتم:

"- یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟"

- بنال.

- عباس" بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده" است. " زان پیشتر که شود عالم فانی خراب، ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی."

گفتی:

- درایران،" در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست، یا رب ! مباد آن که گدا معتبر شود."

 

* به کوری چشم عباس همه اش هم در بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف (مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن).

+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 22:42 |

بودن یا نابود شدن؟ پرسش بنیادین اندیشمند درون ایران این است. اینک سال ها از رسیدن داوران با درفش های سیاهشان می گذرد. هنرشیفتگان نوبلوغ – که بی بضاعتی آن روزگارشان را به لجن مال کردن نام بزرگان پنهان می کردند، امروز برای خود کسی شده اند- ناکس ها از بالانشینی ی سر دیوار سفارت.

دریغا! آنان که ژرفای خرد، گستردگی نگاه و چیرگی بر ادب و تاریخ و اسطوره در دایره کم شعاع ذهن ساده ورز پست مدرن شان نمی گنجید- و در این سال های درد، حقارت و واپس زدگی هامان را به دیدگان پی جوی جهانیان در بسته بندی ی تزویرنگار هنر عرضه کردند- امروز به درویدن کشته ی شوم شان در خشک باغ فرنگستان سرخوش اند؛ حافظ می جوند و تک مصرع تف می کنند و در خیابان های تهران با فریبنده ترین هنرپیشگان فرنگی آبگوشت ترید می کنند. همان خیابان هایی که درآن ضابطین پوچ ترین حکومت بنیادگرای تاریخ ایران سخت به گیر و بند خودنمایی ی چکمه ها سرگرم اند. و پاسداران راستین آدمیت به سوگ نهال نونشانده ی باور مردمان نشسته اند. مردمانی قهرمان – اما از تار و پود من وتو- و زنانی ساده – نه هم چون دلبرکان شهیر فرنگ – و پاک – دست کم پاک تر از مردان دل تاریک و چشم ناپاک سرزمین شان – و سرکش – که به هنگام از هر مرد به پستو خزیده ای مردانه تر می توانند به پاسبانی از خویش و خویشاوند برخیزند. هیهات! کم مایه ترین ها به سرپرستی فرهنگ فراموشانده شده قوم نفرینی تاریخ گمارده شده اند و دانایانی – که تنها نبشتن دیباچه ای نوین بر شاهنامه کهن از ایشان مرا بس که های های شبانه و شب ها بگریم – به پادافره گناه ناکرده ی دگراندیشی ی پدران شان در بند انزوا گرفتار آمده اند.

بر جریده های وابسته گان و پس مانده خوران بزهی نتوان نوشت که اینان هنوز از ضربت عمیق اندیشه ناب زخم دارند و کینه توز. اما آوخ ! که خوداندیشمندخواندگان و داناشمرده گان آزادی جو نیز از آن لوله ی تنگ دوربین خودشیفتگی جز جوایز تهی و های و هوی فریبکاران نمی توانند دیدن. سیمای فتانه ی بی هنرآفرینان بر صحنه های شهر و خیابت به جلوه گری مشغول است و بیماران فراموشی ی ابدی – دردآورترین بلای دیار و مردمیان روزگار من- را یادی از رادمردان رانده شده ی اندیشیدن و آزاده گی در خاطر نمی آید.

اما همانا راستی ورای این ورق های پاره و چهره های میان تهی است. تا آدمی هست و می اندیشد انکار زیبایی راستین میسر نخواهد شد.

تنها می خواستم بگویم که فراموشت نکرده ام –چرا که نمی توان آموزگارانی را که به یاد آوردن را به ما آموختند از یاد برد؛ حتا در آن سوی جهان، حتا در این غربت، ولو در کارولینای جنوبی.

بهرام بیضایی عزیزم! تولدت مبارک!

به امید آن که روزی سدها تالار نمایش و هزاران پرده سینما جلوگاه آزاد اندیشه ژرف تو و هم پایگان ات باشد.

+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 20:58 |
"اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز..."
بکن...
"...که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن."

* بینوا عباس نه انقدر از معانی سر در می آره (که بتونه بیشتر از تک مصرع مرتبط در یکجا انتخاب کنه) و نه بالطبع از عروض چیزی می دونه (که اگه هم خواست دو تا مصرع با هم زار نزنن). چه برسه به اون "بکن" وسط اش!!
+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 20:57 |