دچار learnt helplessness شدم ، مثل موشی که می اندازی اش در استخر آب سرد: دست و پایی می زند و آخر سر وا می دهد. مانده ام که چگونه در "بوته ی هجران" "عیش خوش" کنیم؟ دارم کم کم جبری می شوم. می بینی و می فهمی و کاری از دستت بر نمی آید. خفتک خفه ام میکند: می خواهی جیغ بنفشی بکشی و از خواب بپری و همه چیز تمام شده باشد. مدام به خودت هی می زنی که همه اش کابوس است. دهنت را باز می کنی وبا تمام قدرت فریاد بلندی می کشی اما هیچ صدایی ازت در نمی آید. چشمانت از زور والسالوا دارند بیرون می زنند اما خبری نیست. تارهای صوتی ات را بریده اند. شاید هم عصب راجعه ات را زده باشند. یاد موش ها می افتی که وقت تزریق داخل صفاقی از خودشان صدای جیس جیسی در می آوردند. نمی دانم اصلا رت عصب راجعه دارد؟ داشته باشد هم چیز زایدی است. دارم جبری می شوم. قضا و قدر را برای همین گذاشته اند. منی که حتی توان فریاد از خواب جستن را از دست داده ام جز امید به ناممکن ترین قعر سیاهچاله ها چه خیالی می توانم بپزم.
راهروها را برای بار هزارم سال دهم با چشم بند می روم... حتی برای خودم هم فراموش شده ام... مسیر را می دانم. چشم دل با رژه جلوی جایگاه بیناتر می شود…میخ ها آزارم می دهد. درد نمی کند. می خارد. درست از بین رادیال و اولنار. هر دو سمت. لامروت ها حتما اینتراوسوس را هم قطع کرده اند... معلم پیر پای صلیب اشاره می کند میخ ها که در آمدند معاینه حسی کامل یادت نرود. پوشش استاف طلایی را فراموش نکنی جوان. مردک متزور. همه تیپ تو ها را می دانست و ادای قدیس ها در می آورد. فراموش شده ام...گیتارام شکسته. ساختمان نیمه کاره. چشم که بری دیدن نیست پیر مرد. چشم برای نشان دادن زوری ست که می زنیم. مکزیکوسیتی تنها شهر دیگری ست که وقتی تاکسی سوارت کرد جلوی پای مسافر بعدی ترمز میزند.اما تهران آلوده تر ست. می دانستی تهران از نیویورک هم بزرگ تر است... جای میخ ها خیلی می خارد. نمی دانم اینتراوسوس را می شود بعد از سی سال سوچور کرد...فراموش می شوم...ریش و موی بلند به من نمی آید. کاش می شد شلواری به پا کنم. لباس احرام مسخره کردن دستآورد تمدن بشریت است. در دعوت بعدی حتما تاکسیدو خواهم پوشید. مادر تهمت خورده نترس. بزودی فراموش می شویم...
" دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟ پنهان خورید باده که تعزیر می کنند.
ناموس عشق و رونق عشاق می برند عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر می کنند
گویید رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتیست که تقریر می کند
...
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند"
