"شیشه ی پنجره" [ای را که شسته بودم]
باران به گند کشید.
"شیشه ی پنجره" [ای را که شسته بودم]
باران به گند کشید.
۱- یک پزشک
۲- یک کارگردان
۳- یک فیلسوف
۴- یک دوست
۵- یک آدم گه
۶- همه موارد
این رو چند وقت پیش در سالگرد باگ نوشته بودم. نفهمیدم که چی شد کلا پاک شد و جالبه که نتونستم پیداش کنم. تا امروز که بعد از چند ماه با اکسپلورر بلاگ رو باز کردم و این اومد. به هر حال:
فردا اولین سالگرد ورود من به خاک آمریکاست. چند ماهی از سالگرد تولد این وبلاگ می گذرد، اما آن را هم یک جا با سالگرد یک سالگی حضورم در ینگی دنیا برگزار می کنم. بگذریم که من حافظه خوبی در به یادآوردن سالگردها – اعم از مرگ یا تولد یا هر چیز دیگر – ندارم (آخرین اش هم همین تولد روزبه که وقتی به واسطه عکسی که محسن گذاشته بود متوجه شدم آن قدر دیر شده بود که دیگر روی ام نشد تبریک بگویم). در واقع در این جا نوشتن من به واسطه سفر – یا به عبارتی هجرت – از ایران شروع شد. وجه تسمیه نام وبلاگ هم از همین جاست و با عنایت به نام دفتر شعری از شاملو ، "ترانه های کوچک غربت". دست بر قضا دیشب همین دفتر شعر را مرور می کردم و این تقارن شعر و زمان منتج به خلاصه ای شد از خیلی: ترانه های کوچک غربت به روایت خودم. شاید این به نوعی برداشت دیگرباره ی من باشد از ترانه های غربت پس از یک سال زیستن در آن – که بی شک میان این نگره و پیش داوری های یک سال قبل ام (از زندگی بیرون ایران) تفاوت از زمین تا آسمان است. تقریبا مطمئن ام که اگر دو یا ده سال بعد باز چنین کاری بکنم، نتیجه ای دیگر به دست خواهد آمد. خوشبختانه این جا خواننده ای ندارد که بخواهم نگران فحش و تهمت سینه چاکان شاملو قرار بگیرم. خودش هم که دیگر در میان ما نیست تا بگوید " لطفا این جا نشاشید". من هم که در کشوری آزادم. ناگفته نماند که خودم روزی از این دوستان بودم. در عنفوان جوانی و ترم اول دانشگاه با عده ای از دوستان بیرون رفته بودیم و در تراس رستورانی پیتزا می خوردیم. نمی دانم چرا صحبت از خاتمی به بازرگان و از سروش به شاملو رسید و اصلا به خاطر ندارم که یکی از دوستان در مورد شاملو چه گفت که مثل سگ پاچه اش را گرفتم. پیتزا کوفتمان شد و تا دقایقی ساکت بودیم. در بازگشت امین گفت که کار بی خودی کردم و " شاملو پیش من ان قدر کوپن نداشت" که به خاطرش جار و جنجال کنم. نمی دانم برای شعر هم می شود کوپن تعیین کرد یا نه. اما اگر بشود به من بیشتر از این نمی دهند:
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد"
- ایرج

بترس آقا. به قول خود ایرج:
"شب اول که ماتحتت در آید / به بالینت نکیر و منکر آید
چنان کوبد به مغزت توی مرقد / که می رینی به سنگ روی مرقد"
... مرضیه السجایا محموده الخصائل "
تو که بال و پر نداری
پس مرامی بی خیال "طیران آدمیت".