تبليغاتX
ترانه های غربت
"وای باران باران

"شیشه ی پنجره" [ای را که شسته بودم]

باران به گند کشید.

+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 16:29 |
این جمله از کی ست: " هرگز سال نو و سالگرد تولد را به دوستت تبریک نگو"؟

۱- یک پزشک

۲- یک کارگردان

۳- یک فیلسوف

۴- یک دوست

۵- یک آدم گه

۶- همه موارد

+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 14:55 |

این رو چند وقت پیش در سالگرد باگ نوشته بودم. نفهمیدم که چی شد کلا پاک شد و جالبه که نتونستم پیداش کنم. تا امروز که بعد از چند ماه با اکسپلورر بلاگ رو باز کردم و این اومد. به هر حال:

فردا اولین سالگرد ورود من به خاک آمریکاست. چند ماهی از سالگرد تولد این وبلاگ می گذرد، اما آن را هم یک جا با سالگرد یک سالگی حضورم در ینگی دنیا برگزار می کنم. بگذریم که من حافظه خوبی در به یادآوردن سالگردها – اعم از مرگ یا تولد یا هر چیز دیگر – ندارم (آخرین اش هم همین تولد روزبه که وقتی به واسطه عکسی که محسن گذاشته بود متوجه شدم آن قدر دیر شده بود که دیگر روی ام نشد تبریک بگویم).  در واقع در این جا نوشتن من به واسطه سفر – یا به عبارتی هجرت – از ایران شروع شد. وجه تسمیه نام وبلاگ هم از همین جاست و با عنایت به نام دفتر شعری از شاملو ، "ترانه های کوچک غربت". دست بر قضا دیشب همین دفتر شعر را مرور می کردم و این تقارن شعر و زمان منتج به خلاصه ای شد از خیلی: ترانه های کوچک غربت  به روایت خودم. شاید این به نوعی برداشت دیگرباره ی من باشد از ترانه های غربت پس از یک سال زیستن در آن – که بی شک میان این نگره و پیش داوری های یک سال قبل ام (از زندگی بیرون ایران) تفاوت از زمین تا آسمان است. تقریبا مطمئن ام که اگر دو یا ده سال بعد باز چنین کاری بکنم، نتیجه ای دیگر به دست خواهد آمد. خوشبختانه این جا خواننده ای ندارد که بخواهم نگران فحش و تهمت سینه چاکان شاملو قرار بگیرم. خودش هم که دیگر در میان ما نیست تا بگوید " لطفا این جا نشاشید". من هم که در کشوری آزادم. ناگفته نماند که خودم روزی از این دوستان بودم. در عنفوان جوانی و ترم اول دانشگاه با عده ای از دوستان بیرون رفته بودیم و در تراس رستورانی پیتزا می خوردیم. نمی دانم چرا صحبت از خاتمی به بازرگان و از سروش به شاملو رسید و اصلا به خاطر ندارم که یکی از دوستان در مورد شاملو چه گفت که مثل سگ پاچه اش را گرفتم. پیتزا کوفتمان شد و تا دقایقی ساکت بودیم. در بازگشت امین گفت که کار بی خودی کردم و " شاملو پیش من ان قدر کوپن نداشت" که به خاطرش جار و جنجال کنم. نمی دانم برای شعر هم می شود کوپن تعیین کرد یا نه. اما اگر بشود به من بیشتر از این نمی دهند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط خودم در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 16:36 |
" ما مرد جنگیم" فقط ترجیح می دیم نجنگیم.
+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 17:38 |
" با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم"
"یا او نشان نداده ! یا من خبر ندارم !"
و یا کلا مالی نبوده!
+ نوشته شده توسط خودم در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 21:43 |
"یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد

خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد"

- ایرج

 

+ نوشته شده توسط خودم در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 15:10 |
تکه هایی از سریال شهریار را دیدم. یک توصیه دوستانه به کارگردان محترم دارم: یک دور دیگر "عارف نامه" را بخواند و سپس از خود سوال کند که اگر سراینده این اشعار زنده بود باز هم جرات می کرد این اراجیف را سر هم کند؟!

                                               

بترس آقا. به قول خود ایرج:

"شب اول که ماتحتت در آید / به بالینت نکیر و منکر آید

چنان کوبد به مغزت توی مرقد / که می رینی به سنگ روی مرقد"  

+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 12:44 |

... مرضیه السجایا محموده الخصائل "

+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 11:18 |
"طیران مرغ دیدی؟"

تو که بال و پر نداری

پس مرامی بی خیال "طیران آدمیت".

+ نوشته شده توسط خودم در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 15:37 |
" سعدیا ! شیراز داری نانِ مفت

می توانی شعرهای خوب گفت.

گر بیایی یزد و شَعر*بافی کنی

مهره از ..نت بیافتد جفت جفت."

* نوعی پارچه.

+ نوشته شده توسط خودم در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 21:50 |