تبليغاتX
ترانه های غربت
به ظاهر از دین داری اش طفره می رود. اما خوب می دانم ته دلش چه مسلمان دو آتشه ای ست. اولین بار که دیدم اش این را فهمیدم. در همان دستشویی ته راهرو مجاور تالار عزلت. همان که روبروی در دفتر بسیج دانشجویی بود. کارش را تمام کرده بود و داشت دست های لاغر و کشیده اش را می شست. ... یک آن دیدم اش. اصلا اشتباه نمی کنم. خیلی واضح و روشن می دیدمش. صدایش هنوز توی گوشهام هست. خم شده و دست اش را کرده بود توی خلیج خوک ها و داشت وضوی ارتماسی می کرد. "او" هم بالای سرش ایستاده بود. کور شوم اگر دروغ بگویم. مگر می شود "او" را با کس دیگر اشتباه گرفت. قد بلند و کشیده، روی سفید، و چقدر نورانی. بعد دو تایی با هم قدم زدند. بالای گودی محراب که رسیدند،" او" با دستش اشاره کرد که جلو بایست و ناگهان بیست ردیف پشت سرشان درست شد، در هر کدام بیست مرد. فکر کردم تعارف می کند اما نه رفت و ایستاد جلوی صف. "او" هم آمد پهلویش یک شانه عقب تر. سرش به بالا بود. بعد سرش را آورد پایین. دست های آویخته اش را برد بالا تا کنار گوشهاش. "او" فریاد زد و هنوز صدایش توی گوشهام است: "ا... اکبر. عجب گوشی!". ... دست هاش را شسته بود و داشت بند کفش اش را محکم می کرد و بعد صدای محسن که "حمال کجایی؟! جمع کن سریع بریم شهدا، عباس منتظره".
+ نوشته شده توسط خودم در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 17:37 |

این ماجرا بر می گردد به چند روز پیش از آغاز سال نو میلادی. من مبتلا به "سندرم روده تحریک پذیر" ام. در کل مشکل عمده ای نیست و با آن راه می آیم اما در شرایط استرس بر شدت علایم - که در مورد من گلاب به روی تان اسهالی ست - افزوده می شود. و این همان اتفاقی بود که در چند روز پیش از امتحان USMLE افتاد. از مهمات این آزمون تنظیم وقت است به طوری که زمان کافی برای استراحت بین بلا کهای آخر باقی بماند و الا خستگی چشم و کمردرد ناشی از 7-8 ساعت پشت مانیتور بودن آدم را نابود می کند. از سویی اسهال می توانست همه زمان بندی ها را به هم بزند و یا بدتر از آن قرار را از آدم در میانه بلک بگیرد و از سوی دیگر می خواستم به زور قهوه و نوشیدنی های محرک کمی خودم را سرحال نگه دارم. و خب قهوه در حالت عادی هم دم و دستگاه گوارش مرا به هم می ریزد. تنها راه حل موثری که به ذهنم می رسید استفاده از داروی ضداسهال بود به نیت پیش گیری. دو روز مانده به امتحان نصف قرص لوپرامید را قبل از شام خوردم و عجب معجزه کرد. به جان خودتان تا فردا عصرش حتا کمترین احساسی نداشتم. اما خب از شب دوباره ماجرا داشت آغاز می شد یعنی این که دچار احساساتی شدم. و این بار ترسیدم مبادا همه چیز با شدت مضاعف رجعت کند و روده مهارشده از در لج بازی در آید. این بود که شب قبل از امتحان یک قرص کامل دیگر انداختم بالا و فردا صبح اش رفتم سر جلسه. بین تمام بلاک ها سری به دارالخلافه زدم، جیش کوچیک که روان بود اما این جیش  بزرگ انگار نه انگار. مخلص کلام این که تا پس فردا ظهرش هیچ خبری نبود. بارها گوش جان نوایی می شنید و به سد امید بر جایگاه می رفتم بلکه فرودش آرم و گل گه ز شاخ بدمد که نشد و آن زمان بود که معنی این شعر ایرج را درک کردم - به معنی واقعی کلام:

"شب در بساط احرار، از التفات سردار                                 کنیاک بود بسیار،تریاک بود بی مر

هر کس به نشوه ای تاخت،با نشوه کار خود ساخت                من هم زدم به وافور از حد خود فزون تر

تریاک مفت دیدم، هی بستم و کشیدم                                غافل که صبح آن شب آید مرا چه بر سر

گشت از وفور وافور یبس مزاج موفور                                     چونان که صبح ماندم در مستراح مضطر

تریاکیان الدنگ سازند سنده را سنگ                                  چون قافیه شود تنگ وسعت فتد به مدبر

یک ربع مات بودم، زان پس به جد فزودم                               تا جای تو نمودم خالی من ای برادر

تا سیل خون نیامد، سنده برون نیامد                                  چیزی ز کون نیامد جز پشکل محجر

الحق که ریدن ما تریاکیان بدبخت                                       باشد جهاد با نفس یعنی جهاد اکبر".

+ نوشته شده توسط خودم در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 17:20 |
این جمعه که نیامد، اما به دلم لفتاده جمعه بعد می آید.

+ نوشته شده توسط خودم در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 16:58 |
به دلم افتاده این جمعه می آید.

+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:12 |

خرداد 1380 - پراید - داخلی

(میدان محسنی)

1- مسیرتون کجاست؟

2- میدون ولیعصر (یا هر مزخرف دیگه ای که الان یادم نیست).

1- این مسیر بسته ست. میدون رو دور بزنید. بفرمایید شب تون به خیر. 

2-شما هم همین طور.

3- شب تون به خیر. ..عمت.

2- خفه شو. بذار حداقل رد شیم.

.

.

(جایی در ولیعصر)

3- آقا جان نگر دار ببینم این چی میگه.

2- بشین. نکن این کارو.

.

.

(بلوار کشاورز)

3- عزیر من. به نظر من خاتمی کار بزرگی کزده که این گوساله ها هنوز درک شو ندارن.

4- یعنی می خوای بگی...

3- بعله. همین هم هست.

2- نه. ببین. به نظر من...

5- مگه میذارن...

3- آقا جان همین اش هم ....

2- نه. ببین. به نظر من...

3- آخه من نمیدونم چرا یکی نمیآد بگه آقای جنتی ..عمت.


به یاد احسان، پدرام، بهرنگ، رضا و آن روزها - که چه مومنانه به آن شاشیدیم.

+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 22:35 |
اسب زمان چهار نعل می تازد،

و من گرد-و-غبارش را به یسار مسقوط هم حوالت نخواهم کرد.

دنیا محل گذر است،

جوانمردانه به کناری خزیده ام،

باشد تا آسوده بگذرید.

+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 22:31 |

+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 8:34 |

"ای چرخ فلک ! خرابی از کینه ی تست.                       بیدادگری پیشه ی دیرینه ی تست.

ای خاک ! اگر سینه ی تو بشکافند،                              بس گوهر قیمتی که در سینه ی تست."

------

به ندرت از ایران خبر خوشی می رسد و نادرتر آن که چند خبر ناگوار در پی آن نباشد. هویج سرگردان در آسمان راه اسافل ما را دیگر به این سادگی ها گم نمی کند. خبرت مسرت بخش ویزا گرفتن پدر و مادرم هم بالطبع از این قاعده مستثنا نبود.

-------

آخرین دو روز اقامت ام در ایران بود. تقریبا هیچ یک از مقدمات سفر به قدر لازم فراهم نشده بود. چمدان ام را نبسته بودم و حتی دقیقا نمی دانستم چه چیزهایی را با خود می برم، چه چیزهایی را نوشین خواهد آورد و چه چیزهایی فعلا باید در جهبه های مقوایی در زیرزمین جای بگیرند. همان روز صبح حساب مشترکی باز کرده بودیم. مدارک ای که با بدبختی جور شده بودند نامرتب بود...تعداد بسیاری از دوستان و آشنایان بودند که هنوز فرصت نکرده بودم با آنها خداحافظی کنم. حتا نمی دانستم چه قدر این کار صحیح است: اگر در فرودگاه جلوی خروج ام را بگیرند؟! اگر در ترکیه ویزا نگیرم؟! اگر ویزا تا پایان مهلت اقامت در ترکیه آماده نشود؟! ...و همه این ها در کنار ناراحتی خفه کننده ترک خانواده و دوستان و جاها و مردمی که –شاید- دوستشان دارم. موهومی در لحظه های وداع ناگزیر گلویم را از درون می فشرد. مطمئن نیستم ترس بود یا نفرت. ترس از آینده ای نامعلوم – آن طور که در همه این سال ها از آینده نیامده شناخته بودم – یا نفرت از آن کسانی که به جد نفرت خود را از کودکی در ذهن من و هم نسلانم فرو کوفته بودند. نفرت از آن که با پوزخند نیشتر را به تن ات فرو می کند.

بی شک سخت ترین خداحافظی ها مانده بود برای آخرین لحظه ها.بعد از ظهر بود. درست  دو روز مانده به فرار بزرگ ! 0351 کد آشنا و دوست داشتنی. کد شهری کهن که خاطره های تلخ روزهای جنگ و دربه دری را شیرین می نمایاند. کد دیدار با کودکی خود و پیری آن ها که دوست شان می داشتم. بسیار دوستشان می داشتم. این بار بر خلاف همیشه می خواستم زودتر صحبت ام را تمام کنم. نمی توانستم آن قدر لفت اش بدهم که بغض نهفته اما سخت آشکار دو سوی خط بترکد. و اولین سوال: "اینجا نمی آی؟". "نع. هنوز چمدان ام را نبستم". دیگر باید تمامش می کردم. یادم نیست چند جمله بعد چه بود اما حسی بود از خواست درست مردی برای  "دوست داشتن و دوست داشته شدن". من جوابی برای این درخواست نداشتم. گوشی گذاشته و گریه گناهکاری.

نه. شاید هنوز این قدر پست نشده باشم. نوشین زود فهمید که بار بر زمین مانده  و کار نشده بهانه هیچ جیز نیست. "علیرضا جان! زنگ زدم تشکر کنم و خداحافظی" و علیرضا حتا در ته لیست خداحافظی هم نبود. "فردا عصر. اما یه سوالی داشتم. هیچ جوری می تونم یه بلیط رفت و برگشت چند ساعته یزد بگیرم؟"  و نیم ساعت بعد "پویا! برو مهرآباد .... و کد ... رو بده. این کد خود پرسنل ایران ایره. موفق باشی."

فقط 4 ساعت وقت دارم. فقط 4 ساعت بعد از 90 سال برای دید. فرصت از این "کوتاهتر و جان کاه تر"؟ آن هم برای دیدن "آقاجون". چه اسم خوبی. آقا -  مرد و مردانه بر سر حرف تا آخرین نفس ها - و به جان ما بسته بود. حرف زیادی نمی توانستیم بزنیم. خنده های زودگذر که تنها کارکردشان خواباندن کوتاه مدت هق هقی بود شاید. محبت های عمه سنگینی را چه خوب پنهان می کرد. چهار ساعت زودتر از چهار دقیقه گذشت. "پویا! خیلی خوب کردی اومدی" و همه مفهمیم این به چه معناست. این از آن بدرودها نبود که من بتوانم بلکه برای چند دقیقه تابش بیاورم. و دسشتشویی فرودگاه جایی ست برای تخلیه مسافران: گاه از درد، گاه از سوز.

------

در تقویم دیوار مکعب ام – جایی که در آزمایشگاه به هر یک از ما داده شده – نوشتم "زنگ زدن به آقاجون". اتفاق هفته گی که 5-6 بار در سال بیشتر تکرار نشد. اختلاف ساعت محلی دروغ خوشایندی بیش نیست.

------

نیما گفت که "آقاجون" خانه نشین شده. دیگر حتا به آن سوی حیاط نمی رود...."آخر هفته سری به آقاجون می زنیم. حال شان خیلی خوب نیست"....." نمی تونن صحبت کنن"...."همون جوری ان"...." همون جوری ان"..." همون جوری ان".

یعنی چه جور؟

----

"سلام. چه خبر از آقاجون؟" "بابا جان، خبرهای خوبی نیست....دیگه نمی شد کاری..."."آقاجون فوت کردن." "کاری که از دست تون بر نمی اومد ، فقط ناراحت می شدید."

شاید حق با آنهاست. از ایران گریختم که از بدی هایش در امان باشم و از خبرهای شوم اش دور.

" این روزهای آخر اصلا حال خوبی..."." از طرف شما هم گل گذاشتیم"." شما هم اینجا بودید".

بودم؟ نبودم. نمی دانم.

------

"آقا جون عزیز من! شاید هیچ چیز بیشتر و کمتر از این نباید بنویسم که خیلی ، خیلی ، خیلی دوستت دارم. چهار ساعت بی شک کم بود اما باور کن چهل سال هم کافی نبود.

"پای من لنگ بود و منزل بس دراز" و...

..."هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق".

+ نوشته شده توسط خودم در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 16:20 |