| "شنیدهام که درین روزها کهن پیری/ | خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت
|
| بخواست دخترکی خبروی گوهر نام/ | چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
|
| چنان که رسم عروسی بود تماشا بود/ | ولی به حمله اوّل عصای شیخ بخفت
|
| کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت/ | مگر به خامه فولاد جامه هنگفت
|
| پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست/ | ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت" |
+ نوشته شده توسط پویا در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت
11:3 |