تبليغاتX
ترانه های غربت - آقا جون ! باور کن چهل سال هم برای من کم بود.

"ای چرخ فلک ! خرابی از کینه ی تست.                       بیدادگری پیشه ی دیرینه ی تست.

ای خاک ! اگر سینه ی تو بشکافند،                              بس گوهر قیمتی که در سینه ی تست."

------

به ندرت از ایران خبر خوشی می رسد و نادرتر آن که چند خبر ناگوار در پی آن نباشد. هویج سرگردان در آسمان راه اسافل ما را دیگر به این سادگی ها گم نمی کند. خبرت مسرت بخش ویزا گرفتن پدر و مادرم هم بالطبع از این قاعده مستثنا نبود.

-------

آخرین دو روز اقامت ام در ایران بود. تقریبا هیچ یک از مقدمات سفر به قدر لازم فراهم نشده بود. چمدان ام را نبسته بودم و حتی دقیقا نمی دانستم چه چیزهایی را با خود می برم، چه چیزهایی را نوشین خواهد آورد و چه چیزهایی فعلا باید در جهبه های مقوایی در زیرزمین جای بگیرند. همان روز صبح حساب مشترکی باز کرده بودیم. مدارک ای که با بدبختی جور شده بودند نامرتب بود...تعداد بسیاری از دوستان و آشنایان بودند که هنوز فرصت نکرده بودم با آنها خداحافظی کنم. حتا نمی دانستم چه قدر این کار صحیح است: اگر در فرودگاه جلوی خروج ام را بگیرند؟! اگر در ترکیه ویزا نگیرم؟! اگر ویزا تا پایان مهلت اقامت در ترکیه آماده نشود؟! ...و همه این ها در کنار ناراحتی خفه کننده ترک خانواده و دوستان و جاها و مردمی که –شاید- دوستشان دارم. موهومی در لحظه های وداع ناگزیر گلویم را از درون می فشرد. مطمئن نیستم ترس بود یا نفرت. ترس از آینده ای نامعلوم – آن طور که در همه این سال ها از آینده نیامده شناخته بودم – یا نفرت از آن کسانی که به جد نفرت خود را از کودکی در ذهن من و هم نسلانم فرو کوفته بودند. نفرت از آن که با پوزخند نیشتر را به تن ات فرو می کند.

بی شک سخت ترین خداحافظی ها مانده بود برای آخرین لحظه ها.بعد از ظهر بود. درست  دو روز مانده به فرار بزرگ ! 0351 کد آشنا و دوست داشتنی. کد شهری کهن که خاطره های تلخ روزهای جنگ و دربه دری را شیرین می نمایاند. کد دیدار با کودکی خود و پیری آن ها که دوست شان می داشتم. بسیار دوستشان می داشتم. این بار بر خلاف همیشه می خواستم زودتر صحبت ام را تمام کنم. نمی توانستم آن قدر لفت اش بدهم که بغض نهفته اما سخت آشکار دو سوی خط بترکد. و اولین سوال: "اینجا نمی آی؟". "نع. هنوز چمدان ام را نبستم". دیگر باید تمامش می کردم. یادم نیست چند جمله بعد چه بود اما حسی بود از خواست درست مردی برای  "دوست داشتن و دوست داشته شدن". من جوابی برای این درخواست نداشتم. گوشی گذاشته و گریه گناهکاری.

نه. شاید هنوز این قدر پست نشده باشم. نوشین زود فهمید که بار بر زمین مانده  و کار نشده بهانه هیچ جیز نیست. "علیرضا جان! زنگ زدم تشکر کنم و خداحافظی" و علیرضا حتا در ته لیست خداحافظی هم نبود. "فردا عصر. اما یه سوالی داشتم. هیچ جوری می تونم یه بلیط رفت و برگشت چند ساعته یزد بگیرم؟"  و نیم ساعت بعد "پویا! برو مهرآباد .... و کد ... رو بده. این کد خود پرسنل ایران ایره. موفق باشی."

فقط 4 ساعت وقت دارم. فقط 4 ساعت بعد از 90 سال برای دید. فرصت از این "کوتاهتر و جان کاه تر"؟ آن هم برای دیدن "آقاجون". چه اسم خوبی. آقا -  مرد و مردانه بر سر حرف تا آخرین نفس ها - و به جان ما بسته بود. حرف زیادی نمی توانستیم بزنیم. خنده های زودگذر که تنها کارکردشان خواباندن کوتاه مدت هق هقی بود شاید. محبت های عمه سنگینی را چه خوب پنهان می کرد. چهار ساعت زودتر از چهار دقیقه گذشت. "پویا! خیلی خوب کردی اومدی" و همه مفهمیم این به چه معناست. این از آن بدرودها نبود که من بتوانم بلکه برای چند دقیقه تابش بیاورم. و دسشتشویی فرودگاه جایی ست برای تخلیه مسافران: گاه از درد، گاه از سوز.

------

در تقویم دیوار مکعب ام – جایی که در آزمایشگاه به هر یک از ما داده شده – نوشتم "زنگ زدن به آقاجون". اتفاق هفته گی که 5-6 بار در سال بیشتر تکرار نشد. اختلاف ساعت محلی دروغ خوشایندی بیش نیست.

------

نیما گفت که "آقاجون" خانه نشین شده. دیگر حتا به آن سوی حیاط نمی رود...."آخر هفته سری به آقاجون می زنیم. حال شان خیلی خوب نیست"....." نمی تونن صحبت کنن"...."همون جوری ان"...." همون جوری ان"..." همون جوری ان".

یعنی چه جور؟

----

"سلام. چه خبر از آقاجون؟" "بابا جان، خبرهای خوبی نیست....دیگه نمی شد کاری..."."آقاجون فوت کردن." "کاری که از دست تون بر نمی اومد ، فقط ناراحت می شدید."

شاید حق با آنهاست. از ایران گریختم که از بدی هایش در امان باشم و از خبرهای شوم اش دور.

" این روزهای آخر اصلا حال خوبی..."." از طرف شما هم گل گذاشتیم"." شما هم اینجا بودید".

بودم؟ نبودم. نمی دانم.

------

"آقا جون عزیز من! شاید هیچ چیز بیشتر و کمتر از این نباید بنویسم که خیلی ، خیلی ، خیلی دوستت دارم. چهار ساعت بی شک کم بود اما باور کن چهل سال هم کافی نبود.

"پای من لنگ بود و منزل بس دراز" و...

..."هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق".

+ نوشته شده توسط پویا در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 16:20 |