تبليغاتX
ترانه های غربت - جهاد اکبر در ینگی دنیا

این ماجرا بر می گردد به چند روز پیش از آغاز سال نو میلادی. من مبتلا به "سندرم روده تحریک پذیر" ام. در کل مشکل عمده ای نیست و با آن راه می آیم اما در شرایط استرس بر شدت علایم - که در مورد من گلاب به روی تان اسهالی ست - افزوده می شود. و این همان اتفاقی بود که در چند روز پیش از امتحان USMLE افتاد. از مهمات این آزمون تنظیم وقت است به طوری که زمان کافی برای استراحت بین بلا کهای آخر باقی بماند و الا خستگی چشم و کمردرد ناشی از 7-8 ساعت پشت مانیتور بودن آدم را نابود می کند. از سویی اسهال می توانست همه زمان بندی ها را به هم بزند و یا بدتر از آن قرار را از آدم در میانه بلک بگیرد و از سوی دیگر می خواستم به زور قهوه و نوشیدنی های محرک کمی خودم را سرحال نگه دارم. و خب قهوه در حالت عادی هم دم و دستگاه گوارش مرا به هم می ریزد. تنها راه حل موثری که به ذهنم می رسید استفاده از داروی ضداسهال بود به نیت پیش گیری. دو روز مانده به امتحان نصف قرص لوپرامید را قبل از شام خوردم و عجب معجزه کرد. به جان خودتان تا فردا عصرش حتا کمترین احساسی نداشتم. اما خب از شب دوباره ماجرا داشت آغاز می شد یعنی این که دچار احساساتی شدم. و این بار ترسیدم مبادا همه چیز با شدت مضاعف رجعت کند و روده مهارشده از در لج بازی در آید. این بود که شب قبل از امتحان یک قرص کامل دیگر انداختم بالا و فردا صبح اش رفتم سر جلسه. بین تمام بلاک ها سری به دارالخلافه زدم، جیش کوچیک که روان بود اما این جیش  بزرگ انگار نه انگار. مخلص کلام این که تا پس فردا ظهرش هیچ خبری نبود. بارها گوش جان نوایی می شنید و به سد امید بر جایگاه می رفتم بلکه فرودش آرم و گل گه ز شاخ بدمد که نشد و آن زمان بود که معنی این شعر ایرج را درک کردم - به معنی واقعی کلام:

"شب در بساط احرار، از التفات سردار                                 کنیاک بود بسیار،تریاک بود بی مر

هر کس به نشوه ای تاخت،با نشوه کار خود ساخت                من هم زدم به وافور از حد خود فزون تر

تریاک مفت دیدم، هی بستم و کشیدم                                غافل که صبح آن شب آید مرا چه بر سر

گشت از وفور وافور یبس مزاج موفور                                     چونان که صبح ماندم در مستراح مضطر

تریاکیان الدنگ سازند سنده را سنگ                                  چون قافیه شود تنگ وسعت فتد به مدبر

یک ربع مات بودم، زان پس به جد فزودم                               تا جای تو نمودم خالی من ای برادر

تا سیل خون نیامد، سنده برون نیامد                                  چیزی ز کون نیامد جز پشکل محجر

الحق که ریدن ما تریاکیان بدبخت                                       باشد جهاد با نفس یعنی جهاد اکبر".

+ نوشته شده توسط پویا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 17:20 |