به ظاهر از دین داری اش طفره می رود. اما خوب می دانم ته دلش چه مسلمان دو
آتشه ای ست. اولین بار که دیدم اش این را فهمیدم. در همان دستشویی ته
راهرو مجاور تالار عزلت. همان که روبروی در دفتر بسیج دانشجویی بود. کارش
را تمام کرده بود و داشت دست های لاغر و کشیده اش را می شست. ... یک آن
دیدم اش. اصلا اشتباه نمی کنم. خیلی واضح و روشن می دیدمش. صدایش هنوز توی
گوشهام هست. خم شده و دست اش را کرده بود توی خلیج خوک ها و داشت وضوی
ارتماسی می کرد. "او" هم بالای سرش ایستاده بود. کور شوم اگر دروغ بگویم.
مگر می شود "او" را با کس دیگر اشتباه گرفت. قد بلند و کشیده، روی سفید، و
چقدر نورانی. بعد دو تایی با هم قدم زدند. بالای گودی محراب که رسیدند،"
او" با دستش اشاره کرد که جلو بایست و ناگهان بیست ردیف پشت سرشان درست
شد، در هر کدام بیست مرد. فکر کردم تعارف می کند اما نه رفت و ایستاد جلوی
صف. "او" هم آمد پهلویش یک شانه عقب تر. سرش به بالا بود. بعد سرش را آورد
پایین. دست های آویخته اش را برد بالا تا کنار گوشهاش. "او" فریاد زد و
هنوز صدایش توی گوشهام است: "ا... اکبر. عجب گوشی!". ... دست هاش را شسته
بود و داشت بند کفش اش را محکم می کرد و بعد صدای محسن که "حمال کجایی؟! جمع کن سریع بریم شهدا، عباس منتظره".
+ نوشته شده توسط پویا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت
17:37 |
