تبليغاتX
ترانه های غربت - سفرنامه یک شورت

/* /*]]>*/

دست کم نه سال پیش بود. رضا با بچه های دانشکده قرار فوتبال داشتند و بنا بود بعد از بازی بیاید خانه ما. نمی دانم به چه دلیلی رضا شورت ورزشی کیارا را پوشیده بودو یا چرا بعد از بازی آن را در نیاورده به خانه ما آمده بود. و مهم تر از آن یادم نیست چرا شورت در خانه ما جا ماند. چند ماه بعد یک بار رضا گفت که کیارا شورت اش را خواسته و نگفته معلوم است که کسی به این خواسته منطقی کیارا وقعی نگذاشت. این بود که شورت کیارا در خانه ما ماندنی شد. شورت مالی نبود. اما خب دیگر قسمت اش این بود. چند بار قصد کردم دورش بیاندازم اما انگار عمرش به دنیا بود و هر بار ماند. وقتی هم که ازدواج کردم و داشتم وسایل ام را جمع می کردم باز از میان آن همه وسیله با ارزش تر که جا ماند یا دور ریخته شد این شورت کیارا بود که راه اش را به خانه جدید باز کردم. حتمن حکمتی در کار بود. در این نه سال اگر کسی می آمد و بی شلوارک می ماند این شورت را تعارف می زدم و عجبا که با آن همه مشتری باز سر جایش می ماند. وقتی می گفتم شورت کیاراست که جا مانده با اکراره می پوشیدند. واقعا نمی دانم اگر مثلن به جای کیارا این شورت هومن بود چه اتفاقی برایش می افتاد. اما هر چه بود رابطه من و این شورت از هر نظر از رابطه من و کیارا (بسیار) نزدیک تر بود.

آمدن ام به آمریکا هول هولکی پیش آمد و باید در جمع کردن اسباب سفر سریع و گزینشی عمل می کردم – فقط آن چیزهایی که زندگی در فرنگ بدون آن ها لنگ می ماند. هیچ توضیح محکمه پسندی ندارم که چرا از میان آن همه وسیله با ارزش و دست کم البسه نو و به درد خور این شورت کیارادر جامه دان من جا گرفت و به آنکارا آمد. در ترکیه وقتی جمدان را باز کردم و دیدم اش بهت ام زد. نمی توانستم بفهمم این شورت حامل چه پیام مهمی است که درک اش نمی کنم و پیام رسان هم دست بردار ماجرا نیست. گوله اش کردم و در سطل انداختم. اما بلافاصله درش آوردم. تازه وارد پانسیونی شده بودم که معلوم نبود برای چند وقت اقامت گاه ام خواهد بود و روی خوشی نداشت که روز اول یک شورت در زباله هایم ببینند. آن ها که نمی دانستند این هر شورتی نیست و شورت کیاراست. بالفرض هم بدانند. چه دلیلی دارد من شورتی را از تهران با خود بیاورم تا در آنکارا معدوم اش کنم. این شد که شورت میرزا کیارا با ما ماند. روزی که ویزا حاضر شد چند روز بیشتر نمانده بود تا از ترکیه بیرون ام کنند. همه روز دنبال بلیط و تدارک سفر بودم اما یادم بود که این بار شورت در چمدان نماند – آن هم با آن همه اضافه بار. از آنکارا به استامبول به نیویورک به آتلانتا و در نهایت به چارلستون راه زیادی بود برای من با همه تدارک و انتظار چند ماهه ام. در راه هر چهار چمدان گم شد. دو سه ماه طول کشید تا آخرین چمدان پیدا شد و وقتی با خوشحالی چمدان باز یافته را گشودم تا یادگارهای ایران را ببینم با دیدن شورت کیارا خشک ام زد. شرط می بندم این اولین شورت ورزشی ایرانی ست که به کارولینای جنوبی رسیده. ندیم سابق خصوصی ترین اسرار کیارا هزاران کیلومتر راه را طی کرده بود و از چند کشور و اقیانوس اطلس گذشته بود تا خودش را به من برساند.

بیش از یک سال و نیم است که در آمریکا هستم. از آستر داخلی شورت چیزی نمانده و درو و برش لک افتاده. همیشه وقت تمیز کاری یا کباب کردن روی منقل آن را استفاده می کردم تا لباس هاس خودم خراب نشود. پریروز هم داشتم در بالکن جوجه کباب و برگر درست می کردم و با خیال راحت دست های چربم را با شورت بین المللی پاک می کردم. یک آن فکر کردم هر چیز را پایانی مقرر است و این شورت دیگر گاه اش گذشته. بعد از شام لباس هایم را عوض کردم. شورت را گوله کردم و ته سطل انداختم.

بیت:

یا رب این شورت کیارا که سپردی به من اش                  می سپارم به تو از چشم حسود چمن اش!

اما این جور نمی شد. درش آوردم. با احترام شورت را تا کردم و دوباره آرام ته سطل زباله گذاشتم. و بعد با عجله شروع کردم به خالی کردن ته بشقاب ها.

قبل از وداع آخرین عکس شورت را گرفتم. خوب نگاه  اش کنید و آن را به خاطر بسپارید. کسی چه می داند شاید چهار سال دیگر شورت را در کالیفرنیا یا بیروت یا تایلند دیدید. این شورتی ست که می تواند.

 

+ نوشته شده توسط پویا در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:40 |